نگاه داروینیستی به عالم و انسان، اصلیترین مبنا و موتور محرّک آتئیسم جدید است. رأی داروین برآمده از سلسلهای از مشاهدات تجربی است که همه به این نتیجه منجر شده که غایت هر نوع در طبیعت، بقاست و انسان نیز از این قاعده فراگیر مستثنی نیست. با اینکه نتیجهگیری برآمده از مشاهدات علمی داروین، خود ادعایی فراعلمی است، اما در این یادداشت ما این نتیجهگیری اولیه را بهعنوان نظریهای علمی به رسمیت شناخته و در ادامه آن را به چالش خواهیم کشید.
از عصر باستان تا دوران مدرن، بسیاری از متفکران، انسان را موجودی میدانستند که در پی کمال نفس خویش و رسیدن به خیری عالیتر از زندگی محدود و جزئی خود بر روی زمین است. این رأی در دوران معاصر ما نیز مدافعانی دارد و برای مثال، بنا بر این نظریه که در زمان معاصر، مطرح است، مطالعه رؤیاها،
اسطورهها، کهنالگوهای جمعی و داستانهای عامیانه در فرهنگ شفاهی و عوامانه جوامع، حاکی از این است که ناخودآگاهِ انسان، او را به سوی تحقق کمالی عالیتر از بقای طبیعی سوق میدهد و امکانات خارقالعادهای در روان بشر وجود دارد که در زمانها و جغرافیاهای مختلف و بهکلی دور از هم تصاویر و الگوها و درونمایههای مشترکی برای انسانها رقم زده که همه حاکی از میل او به خیر عالیتری دارد.
اکنون باید پرسیده شود که انسانشناسی داروینی چگونه به تبیین این امکان و بروز گسترده آن در اقوام و جوامع مختلف میپردازد؟ در اینجا دو امکان پیشروی داروینیستها قرار دارد: اول اینکه بگویند میل به کمال، اساساً ربطی به میل به بقا ندارد و داروینیسم از تبیین این عنصر در وجود بشر باز میماند. پاسخ احتمالی دیگر این است که حتی میل بشر به کمال نیز، در خدمت بقای نوع بشر است و طبیعت این میل واهی را به جهت تضمین بقای این نوع محقق ساخته است.
ایرادی که متوجه پاسخ دوم است این خواهد بود که توجیه هر امکانی با ارجاع به مسئله بقا، داروینیسم را از نظریهای علمی به فرضی ابطالناپذیر و نتیجتاً غیرعلمی مبدل ساخته و حداقل در جایگاهی همردیف سایر نظریات انسانشناسانه قرار میدهد. اگر تا کنون ادعای قائلان به رأی داروین این بود که برخلاف سایر متفکران، اینان مدافعان نظریهای علمی هستند، اکنون این وجه امتیاز به کلی ساقط شده و نظریه تکامل، همردیف سایر نظریات قرار میگیرد. با این وصف، میتوان انسانشناسی تکاملی را از حیث نتایج آن با سایر نظریات انسانشناسانه مقایسه کرد و این بار از منظری نتیجهگرایانه به این رویکرد پرداخت.
با توجه به این مقدمات، اکنون میتوان بحث را از نسبت میان داروینیسم و انسانشناسی، به یکی از مهمترین ادعاهای جریان الحاد جدید، یعنی نقد خداباوری بر اساس مفهوم «خدای حفرهها»، منتقل کرد.
یکی از رایجترین تاکتیکهای خداناباوران نوین در مواجهه با شواهد قدرتمند علمی و فلسفی، استفادهٔ رسانهای از یک برچسب مشهور است: خدای حفرهها (God of the Gaps). آنها ادعا میکنند که خداباوران هرجا در تبیین علمی به بنبست میرسند، برای پر کردن این خلأ به یک عامل ماورایی متوسل میشوند. اما
بررسیهای دقیق آکادمیک نشان میدهد که این فرارِ روبهجلو، در بسیاری از موارد خود یک خطای مقولهای (Categorical Mistake) و نوعی تقلیلگرایی (Reductionism) است.
واقعیت این است که براهین نوین خداباوری، نه بر پایه نادانستهها، بلکه دقیقاً بر اساس «فکتها و دادههای قطعی علمی» یا حداقل «تئوریهای معتبر» بنا شدهاند. استدلالهایی مانند کشف تنظیم ظریف کیهانی (Cosmic Fine-Tuning) یا وجود اطلاعات رمزگذاریشده در ژنتیک، از روش معتبر استنتاج بهترین تبیین (Inference to the Best Explanation – IBE) بهره میبرند. این ساختار منطقی ماهیتاً با مغالطه توسل به جهل (Appeal to Ignorance) تفاوت بنیادین دارد؛ زیرا بر اساس «آنچه از ظرافتهای هستی میدانیم» شکلگرفته است، نه بر اساس خلأها و نادانستههای ما. وقتی حفرهای با شواهد ایجابی، منطق و احتمالات ریاضی پر شود، دیگر نامش مغالطه نیست، بلکه یک استنتاج علمی – فلسفی است.
در نقطه مقابل، وقتی خودِ ناتورالیستها (طبیعتگرایان) در برابر پیچیدگیهایی چون پیدایش حیات یا معمای آگاهی به بنبست میرسند، بهجای پذیرش محدودیتهای ماده، ادعا میکنند که: “علم بالاخره در آینده پاسخی کاملاً مادی برای آن پیدا خواهد کرد!”. فیلسوفانی چون کارل پوپر این رویکرد را ماتریالیسم وعدهدهنده (Promissory Materialism) نامیدند که از دایره علم تجربی خارج شده و شبیه به یک پیشگویی دگماتیک عمل میکند. در واقع، مادهگرایان در اینجا دچار عارضه ناتورالیسم حفرهها (Naturalism of the Gaps) شدهاند؛ یعنی پر کردن خلأهای علمی با حوالهدادن به آینده و ایمان کورکورانه به مادهگرایی.
این جزماندیشیِ شبهعلمی، ناشی از خلط میان ناتورالیسم روششناختی (Methodological Naturalism) در آزمایشگاه و ناتورالیسم متافیزیکی (Metaphysical Naturalism) در جهانبینی کلان است. همانطور که آلوین پلانتینگا اثبات میکند، ترکیب تکامل کورِ داروینی و ناتورالیسم، به دلیل غیرقابلاعتماد کردن قوای شناختی انسان برای درک حقیقت، یک ترکیب خودبرانداز (Self-defeating) است که عملاً یک شکستدهنده (Defeater) برای تمام باورهای انسانی (از جمله خودِ علم) ایجاد میکند.
نتیجه آنکه، خداوند در فلسفه تحلیلی معاصر یک وصله موقت برای پوشاندن جهل علمی نیست؛ بلکه آن بستر بنیادین (Fundamental Ground) است که اصلاً امکان فهمپذیری کائنات و شکلگیری خودِ نهاد علم را از نظر عقلی توجیهپذیر میسازد.
با توجه به این مقدمات، اکنون میتوان بحث را از نسبت میان داروینیسم و انسانشناسی، به یکی از مهمترین ادعاهای جریان الحاد جدید، یعنی نقد خداباوری بر اساس مفهوم «خدای حفرهها»، منتقل کرد.
داوکینز حقیقت انسان را به انباشت مجموعهای از ژنها تقلیل میدهد. اگر انسان صرفا موجودی مادی است، وجدان و فرمان اخلاقی انسان چگونه قابل توضیح است؟ تبیین آتئیستی از فضائل اخلاقی چه نتایج و لوازمی دارد؟ در این سلسله یادداشتها با دقت، این موضوع را شرح خواهیم کرد. اگر انسان موجودی است که غایتی فراتر از بقای نوع نمیجوید، اخلاقی که بر این مبنای خاص استوار خواهد شد نیز لاجرم اخلاقی فایدهگرا خواهد بود؛ چراکه جز تحقق فایدهای جمعی بهواسطه دستورات اخلاقی، غایتی نمیجوید و این فایده جمعی البته ریشه در طبیعت دارد و همچنانکه طبیعت در پی حفظ نوع است، اخلاق نیز با تضمین خوشبختی و آسایش همگانی، در امتداد طبیعت قرار دارد.
اخلاق فایدهگرا، اخلاقی است که اولا حاوی حساسیتی حداقلی در نسبت با حفظ فضایل است و ثانیا اینکه در پارهای شرایط، فضیلت را فدای سعادت جمعی میسازد. یعنی نه تنها آنچه از فضایل شناخته شده همچون رحم، مروت، نیکوکاری و ایثار میشناسیم را در وضعی حداقلی و عمدتا سلبی(یعنی در حد عدم تعدی به دیگران) مورد تاکید قرار میدهد، بلکه در مواردی، اگر فضایل را معارض با خیر جمعی ببینیم، اخلاقا موظف به طرد آنیم.
فارغ از اینکه اخلاق فایدهگرا بنیانی برای تطابق خیر اعلی با سعادت عمومی ارائه نمیکند و آنچه میجوید، خلاف یافت درونیای است که طی قرنها و ذیل آموزههای دینی در فرهنگهای مختلف تکرار شده (مبنی بر اینکه انسان موجودیست در پی تحقق کمال معنوی خویش)، در بر دارنده دو پیامد منفی برای انسانهاست.
نخست اینکه حداقلی بودن فضایل در این نگاه، آسودگی ناروا و کرختی آسیبزایی در انسان ایجاد میکند. به این ترتیب که فرد با خود چنین میاندیشد که اگر تعدی آشکاری به حقوق دیگری نکردهام، پس انسان خوبی هستم و همین اندازه مرا کفایت میکند و تا آخر عمر، فرد نیازی نمیبیند نگاهی به جهان درون خویش داشته باشد و خود را از حیث رذائل پنهانش بکاود، رذائلی که چه بسا از دیده خودش پنهانند اما در مواقعی ناگهان بروز میکنند و در قالب تحقیر دیگران، بدگمانی و دشمنی نسبت به انسانها و مواردی از این دست، ظهور مییابند و دست کمی از تعدیهای آشکار ندارند و اصلا اگر مجال یابند، در قالب تعدیهای آشکار هم جلوه گر میشوند اما خود را با برچسبهایی چون دفاع از خود یا حقطلبی توجیه میکنند. خلاصه آنکه نگاه حداقلی به اخلاق، از انسان، کامل شدن و بهتر شدن را طلب نمیکند، بلکه همواره او را در وضعی خاکستری و تیره و تار نگاه میدارد: «ظلم آشکاری نکن و انسان خوبی هستی؛ وظیفهای جز این متوجه تو نیست!» زیر سایه چنین اخلاقی، انسان نه سیر و سفری در خود دارد و نه کمالی
برای خود محقق میسازد، سهل است، پست و ظالم باقی میماند و هرگز پی به پستی و دنائت خویش نخواهد برد.
ایراد دومی که از اخلاق فایدهباور لازم میآید، این است که نه تنها انسان نسبت به پیمودن راه کمال نفس خویش تشویق نمیشود و از آن باز میماند، بلکه به مسیری خلاف این کمال نیز تشویق میشود. توضیح آنکه خیر همگانی اگر مبنایی برای فعل اخلاقی در نظر گرفته شود، انسان نسبت به رنج انضمامی افراد خاص، احساس مسئولیتی نخواهد کرد چراکه خود را در مسیری به زعم خود برتر میبیند، مسیری که خیر عده بیشتری از انسانها را تضمین کند. در این نگاه، انسانها به اعدادی تبدیل میشوند که در رفتارمان نسبت به آنها باید ببینیم چه فعلی خوشبختی تعداد بیشتری از آنها را تضمین میکند و عمل طبق این قاعده اخلاقی که «در نظر بگیر چه فعلی تعداد بیشتری را سعادتمند میکند» با بیگانهساختن انسان نسبت به رنج افراد حقیقی، منجر به مرگ همدلی و رحم حقیقی در وجود او خواهد شد و بدین ترتیب، اخلاق فایدهباور به مرگ فضایل در انسان میانجامد. علاوه بر این، آنگاه که فضایل عینی در وجود انسان تضعیف گردد، چه بسا او در تشخیص خیر عمومی نیز مسیری نفسانی را طی نموده و آنچه را خود نیک میانگارد، برابر با خیر جمعی تلقی نموده و آن را دستمایه ارتکاب اعمال شرورانه در قبال عده زیادی افراد قرار دهد و بدین ترتیب، در جستجوی سعادت حداکثری، بدبختی و تباهی عده زیادی را رقم زده و بدین ترتیب، مبداء و بنیاد اخلاق فایدهگرا، به نتیجهای ناقض و نافی خویش بیانجامد. تاریخ اروپای قرن بیستم گواه روشنی بر این ادعاست.
بدین ترتیب، فایده باوری به کرختی و بیباوری انسان نسبت به ظرفیت معنوی خویش، کمرنگ شدن فضایل حقیقی و نهایتا نفی هدف و بنیاد آغازین اخلاق فایدهباور میانجامد و انسانشناسی تکاملی بهمثابه نگاهی که مبنای اخلاقی دیگری جز این رویکرد نمییابد، خود را در معرض تمام این نتایج ناگوار خواهد یافت.
با توجه به این مقدمات، اکنون میتوان بحث را از نسبت میان داروینیسم و انسانشناسی، به یکی از مهمترین ادعاهای جریان الحاد جدید، یعنی نقد خداباوری بر اساس مفهوم «خدای حفرهها»، منتقل کرد.
پیامد اول:
برداشت حداقلی از فضایل اخلاقی در این رویکرد، آسودگی ناروا و کرختی آسیبزایی در انسان ایجاد میکند. بهاینترتیب که انسان با خود چنین میاندیشد که اگر تعدّی آشکاری به حقوق دیگری نکردهام و رنج و سختی بخصوصی را در جریان زندگی دیگران سبب نشدهام، پس انسان خوبی هستم که وظیفه اخلاقی خود را به تمامه بهجای آورده و همین اندازه مرا کفایت میکند. در چنین وضعی، فرد نیازی نمیبیند که تا آخر عمر، هرگز فروشدی به جهان درون خویش داشته باشد و رذائل پنهان خود را بکاود، رذائلی که چهبسا از دیده خودش پنهاناند اما در مواقعی ناگهان بروز میکنند و در قالب تحقیر دیگران، بدگمانی و دشمنی نسبت به انسانها و مواردی ازایندست، ظهور مییابند و دستکمی از تعدّیهای آشکار ندارند و اصلاً اگر مجال یابند، در قالب تعدّیهای آشکار هم جلوهگر میشوند؛ اما خود را با برچسبهایی چون دفاع از خود یا حقطلبی توجیه میکنند.
توضیح آنکه تشخیص فضیلت و رذیلت را معطوف به نتایج عینی کردن، با این آسیب سهمگین مواجه است که نه فضیلت هرگز تحققی راستین در انسان بیابد و نه رذیلت شخص هرگز در چشم خودش فهم گردد؛ یعنی انسان عمری را به سر میآورد؛ اما هرگز فهمی از پستی و رذیلتهای درون خویش نخواهد یافت و فارغ از اینکه انسانِ محصور در چنین جهلی، هرگز خود را نخواهد شناخت، در معرض آسیب دومی قرار میگیرد، آن هم اینکه رذائلی که برای خودش ناشناخته مانده، بارها و در قالب رفتارهای تعدی آمیز و رنجآور برای دیگران بروز خواهد کرد. برای مثال، فردی که مغرور و خودبزرگبین است، اگر به عیب خود پی نبرد، نادانسته در گفتار و اعمال خویش، به تحقیر دیگران خواهد پرداخت. علت این امر آن است که انسانها رذیلتهای ناشناخته خود را به جهان بیرون فرافکنی میکنند و در جنگی خیالین، دیگران را متصف به آن صفت رذیله انگاشته و بهنحوی با آنها برخورد میکنند که گویا این رذیلت، در وجود آن افراد است و نه خود ایشان. برگردیم به مثال فرد مغرور. انسان مغرور، بهسرعت رفتارهای عادی و چهبسا از سر عزتنفس دیگران را، رفتارهایی مغرورانه میانگارد و در خیال اینکه این دیگرانِ مغرور در پی تحقیر اویند، در پاسخ به رفتار تحقیرآمیزی که بهزعم خودشان دیگری در حقشان داشته، با نخوت و غرور به تحقیر دیگران میپردازند و هرگز متوجه آن نیستند که انسانها، آینهای برای خود ما هستند و ما در انسانهای دیگر، جز آنچه از آن برخورداریم را نمییابیم. مثال دیگری که برای روشنکردن این منظور خالی از فایده نیست، مثل انسان حریصی است که چون از حرص و مال دوستی خویش آگاه نیست، دیگران را حریص میپندارد و در معامله با دیگران، دائم نگران آن است که دچار ضرری نشود. چنین انسانی در برخورد با دیگران، دائم احساس ناامنی میکند و جهان و جامعه برایش دوزخی است که در آن همه چشم طمع به دارایی او را دوختهاند و او چارهای ندارد جز اینکه شب و روز در کار دفاع از حق خود باشد. در راه دفاع از حق خود و مانعشدن از تعدّی دیگران به مال خویش، انسان حریص و طمّاع دست به تعدی به حقوق دیگران خواهد زد و با توجیه دفاع از خویش، حق دیگران را لگدمال کرده و رفتار خود را روا و حتی ضروری میشمرد؛ چراکه در جامعهای که همه «گرگصفت» باشند، میبایست «زرنگ» بود مبادا حقمان پایمال شود. بدینسال، گرگصفتیِ ناشناخته در انسان، به جهان بیرون فرافکنی میشود و آدمی رفتار رذیلانه و گرگصفتانهاش را ضرورتی برای بقا در این جهان خیالین و برساخته ذهن خود میانگارد.
خلاصه آنکه نگاه حداقلی و نتیجهمحور به اخلاق، نه تنها از انسان، چیزیشدن را طلب نمیکند و همواره او را در وضعی خاکستری و تیرهوتار نگاه میدارد، بلکه در سایه چنین اخلاقی، او را پست و ظالم باقی نگاه میدارد و همان نتیجهای که بنا بود از فایدهباوری حاصل آید نیز حاصل نخواهد شد و تعدی به دیگران و سبب رنج انسانهای دیگر شدن نیز از بین نخواهد رفت.
پیامد دوم:
چنانکه شرح آن گذشت، نخستین ایرادی که از اخلاق فایدهباور لازم میآید، این است که با معطوف ساختن معیار سنجش نیک و بد به نتایج افعال، انسان نسبت به شناخت رذائل خویش و پیمودن راه کمال نفس خود تشویق نمیشود و نتیجتاً ظلم و تعدی انسانها نسبت به یکدیگر پابرجا میماند، چراکه علت تعدّی که رذیلت موجود در نفس انسان است باقی است. ایراد دومی که از اخلاق فایدهباورانه برمیخیزد، تضعیف احساس همدلی و حساسیت نسبت به رنج حقیقی انسانهاست که در ادامه به توضیح آن خواهیم پرداخت.
اگر خیر همگانی یا رنجنکشیدن تعداد بیشتری از انسانها مبنایی برای فعل اخلاقی در نظر گرفته شود، انسان نسبت به رنج انضمامی افراد خاص، احساس مسئولیتی نخواهد کرد، چرا که خود را در مسیری بهزعم خود برتر میبیند، مسیری که ضامن سعادت انسانهای بیشتری خواهد بود. به بیان دیگر، در این نگاه،
انسانها به اعدادی تبدیل میشوند که در رفتارمان نسبت به آنها باید ببینیم چه فعلی خوشبختی تعداد بیشتری از آنها را تضمین میکند. برای مثال، اگر در ماه گذشته مبلغی را بهعنوان صدقه به خیریه داده باشم، دیگر با دیدن رنج فرد آشنا و آبرومندی که از نیازی ضروری رنج میبرد، دچار رنجشی احساس نخواهم کرد، زیرا با این فکر و محاسبه که وجه صدقه را به جایی سپردهام که تعداد بیشتری از افراد از آن بهرهمند خواهند شد، بهراحتی میتوانم از رنج انسانی که میبینم چشم بپوشم.
رفتهرفته، تبدیل فعل فضیلتمندانه به فعلی محاسبهپذیر و عمل طبق این قاعده اخلاقی که «در نظر بگیر چه فعلی تعداد بیشتری را سعادتمند میکند»، با بیگانه ساختن انسان نسبت به رنج افراد حقیقی، منجر به مرگ فضائلی حقیقی همچون مروّت، همدلی و رحم در وجود او خواهد شد. حاصل آنکه تعریف نتیجهگرایانه از فضیلت، به مرگ روح فضیلت خواهد انجامید و انسان را با کالبدی بیجان از آنچه فضیلت میخواند باقی خواهد گذاشت.
پیامد سوم:
گفته شد که نتیجهگرایی نهفته در پس اخلاق فایدهگرا، رذائل را در پس پرده جهل باقی مینهد و فضائل را از روح و حقیقت تهی میسازد. نتیجه سهمگینی از این دو پیامد لازم میآید که در ادامه به شرح آن خواهیم پرداخت.
آنگاه که فضیلتهای عینی در وجود انسان تضعیف گردد، یعنی انسان از احساس رحم و همدلی تهی شود و از طرف دیگر، شناختی از رذیلتهای خویش نداشته باشد، چه تضمینی هست که در تشخیص خیر و سعادت حداکثری راه خطا را طی نکند؟ به نظر میرسد فایدهگرایان معیار تشخیص فعل فضیلتمندانه را سادهانگارانه به عقل بیطرف بشر سپردهاند. بشریتی که از احساسات اخلاقی تهی شده و نسبت به معایب درون خویش کور است، چطور از صلاحیت تشخیص خیر جمعی برخوردار خواهد بود؟ چهبسا او در تشخیص خیر عمومی به کژبینی دچار شود و آنچه را خود نیک میانگارد، برابر با خیر جمعی تلقی نموده و آن را دستمایه ارتکاب اعمال شرورانه در قبال عده زیادی افراد قرار دهد و بدین ترتیب، در جستجوی سعادت حداکثری، بدبختی و تباهی عده زیادی را رقم زده و بدین ترتیب، مبدأ و بنیاد اخلاق فایدهگرا، به نتیجهای ناقض و نافی خویش بینجامد. تاریخ اروپای قرن بیستم گواه روشنی بر این ادعاست. جنبشهای اجتماعیای که باهدف بهبود وضع بشر آغاز شدهاند؛ اما در نهایت به جنگ و تباهی و رنج میلیونها انسان انجامیدهاند. فایدهباوری با خوشبینی ناروایی که نسبت به بشر دارد، در این خیال خام که خیر عمومی امری قابلمحاسبه و مشخص است، این پدیده دائماً تکرارشونده را نادیده میانگارد که انسان فاقد تربیت و صلاحیت معنوی که برترین و خیرترین ایدهها نظیر آزادی و برابری را در دل میستاید، در عمل و حتی تحت لوای منصفانهترین و محکمترین نظامهای حقوقی و سیاسی نیز، خرابیهای بسیار به بار خواهد آورد و اعمال و تصمیماتش به رنج و تباهی عظیمی برای انسانها خواهد انجامید.
پیامد چهارم:
پیامد ناگزیر دیگری که از فایده باوری حاصل میآید، توجیه قدرتپرستی و دنیاطلبی است. توضیح آنکه اگر قائل باشیم معیار اخلاقی بودن افعال ما، به بارآوردن بیشترین تأثیر برای بیشترین افراد است، دلالت ناگزیر این باور، آن خواهد بود که سیاستمداران، مدیران عالیرتبه و بهطورکلی افراد صاحب شهرت و مال و قدرت بیشتر، به سبب اینکه افعالشان در زندگی افراد بیشتری مؤثر است، بالقوه در موضع اخلاقی عالیتری قرار دارند. بدین ترتیب، انسانها بهنحوی ناآگاهانه چنین خیال میکنند که برای ایفای نقش اخلاقی بزرگ و برای محقق ساختن فضیلتهای بزرگ، لازم است از قدرتهای بزرگ برخوردار بود و به همین ترتیب، قدرتپرستی، شهرتطلبی و آز و دنیاپرستی، در هاله مقدسی از نیات اخلاقی پیچیده خواهد شد.
در چنین جهانی، انسانها همه در تعیین اهداف بلند و بشردوستانه خویش، در پی جایگاهی برای تأثیر حداکثری و کمک به دیگراناند، اما کسی از خود نمیپرسد این میزان از تلاش و آرمانهای بلند و بشردوستانه، چرا چندان کمککننده نبوده است؟ و اندکاند عدهای که پاسخ این پرسش را میدانند: آنکه به دنبال درستکردن وضع جهان است، بی از آنکه خود را اصلاح کند، تأثیر مثبتی بر جهان و انسانها نخواهد داشت، سهل است، خود سبب تباهی جهان خواهد بود. بهاینترتیب، محاسبهپذیر دانستن فضیلت ذیل سعادت حداکثری، دلالتی جز این نخواهد داشت که بگوییم ناپلئون به دلیل تلاشی که برای آزادکردن سایر اروپاییان از سلطه حکومتهای استبدادی داشته و به دلیل اینکه در پی تحمیل آرمانهای همچون برابری و برادری و آزادی بوده و در این راه جان خود را گذاشته، اخلاقاً برتر از انسان والایی چون حضرت علی ابن ابیطالب (علیهالسلام) بوده که قدرت را از آب بینی بز حقیرتر و کماهمیتتر میپنداشت. فایده باوری، کلاه گشادی است که قدرتطلبان همواره رذیلانهترین کوششهای خود را با کمک آن پوشانیدهاند و به بیان قرآن کریم:
«اذا قال لهم لا تفسدوا فی الارض قالوا انما نحن مصلحون؛ الا إنهم هم المفسدون و لکن لایشعرون»
قدرتطلبانِ بهزعم خود اصلاحگر، فاسدکنندگان جهان و انسانهایند اما از این حال بیخبرند و «هم السفهاء و لکن لایعلمون»، خود جاهلترین افرادند چراکه از شناخت انگیزههای حقیقی خود غافل مانده و نسبت به جهل خویش جاهل باقیماندهاند.
بدین ترتیب، فایده باوری به کرختی و بیباوری انسان نسبت به ظرفیت معنوی خویش، ناشناخته ماندن رذائل، کمرنگشدن و ازمیانرفتن فضایل حقیقی، قدرتطلبی و فساد گسترده به نام تأثیر حداکثری و تحقق خیر حداکثری و نهایتاً نفی هدف و بنیاد آغازین اخلاق فایدهباور میانجامد و انسانشناسی تکاملی بهمثابه نگاهی که مبنای اخلاقی دیگری جز این رویکرد نمییابد، خود را در معرض تمام این نتایج ناگوار خواهد یافت.
نگارنده: جعفری (پژوهشگر نقد الحاد)

