هر تجربه عمیق و معناداری، به فهم درونی تجربهگر از آن موضوع گره خورده است. به همین خاطر است که میبینیم کسی از مشاهده تک درخت باغچه خانهاش، تجربهای بس عمیقتر از تجربه کسانی دارد که دائم به دنبال پیدا کردن و کشف مکانهای بکر طبیعی هستند و درنهایت دیدن آنچه در بیرون است، شور و وجد بخصوصی در آنها برنمیانگیزد. اما چرا چنین است و چه چیزی تجربه وجدآمیز از یک منظره طبیعی را متفاوت از تجربهای معمولی در نسبت با یک منظره فوقالعاده قرار میدهد؟ پاسخ این پرسش را باید در نحوه نگاه این دو انسان پیگرفت.
انسانی که درکی از معنای بودن خود و کمالی فراتر از دستاوردهای ظاهری دنیوی دارد، دائما در بیرون نیز ردی از کشش به کمال خویشتن را در زیباییهای طبیعی نظاره میکند و به تمام آنچه که میبیند، از این طریق معنابخشی میکند. از این رو، چنین انسانی در مشاهده معمولیترین مناظر زیبا نیز، تجربهای وجدآمیز دارد چراکه معمولیترین پدیدهها برای او تذکری هستند به جانب آنچه کمال خود و معنای بودن خود میداند.
درمقابل، انسانی که نسبت به معنای بودن خود بیتفاوت است و درکی از کمال خویش ندارد و کششی نسبت به کمال و غایت و معنای وجود خود احساس نمیکند، مهم نیست چه اندازه در جهان بیرون مناظر خارقالعاده ببیند، هرگز تجربه خاصی در درون نخواهد داشت.

