آنچه در ادامه میآید، روایت دو نفر از تجربه مواجهه با عرفان حلقه و حلقه فرادرمانی است. راوی نخست با نام اختصاری «ف. گلباز» معرفی شده و راوی دوم نیز برای حفظ هویت شخصی، با نام «حمیدرضا خ» از تجربه خود سخن گفته است.
این روایتها از آن جهت اهمیت دارند که نشان میدهند ورود به عرفان حلقه، گاهی تنها با شرکت در یک جلسه یا حتی با اعلام حلقه از سوی فردی دیگر آغاز میشود؛ بدون آنکه فرد، شناخت دقیقی از مبانی فکری، اعتقادی و پیامدهای احتمالی این جریان داشته باشد.
در این گزارش، ابتدا روایت ف. گلباز درباره چگونگی آشنایی خود و یکی از دوستانش با حلقه فرادرمانی آمده و سپس تجربه حمیدرضا خ از حالات جسمی، روانی، معنوی و اعتقادی پس از ورود به حلقه و تلاش برای خروج از آن نقل شده است.
انتشار این روایت تلاشی است برای آگاهیبخشی، ثبت تجربههای افراد آسیبدیده و هشدار به خانوادههایی که یکی از اعضای آنان در معرض چنین جریانهایی قرار گرفته است. توصیه میشود افرادی که پس از حضور در اینگونه جلسات دچار ترس شدید، بیخوابی، اضطراب، آشفتگی روانی یا تجربههای آزاردهنده میشوند، علاوه بر استفاده از مشورت دینی معتبر، از کمک متخصصان سلامت روان نیز بهره بگیرند.
روایت ف. گلباز
پس از گذراندن اولین جلسه از ترم اول و امضای سوگندنامه، بهاصطلاح «لایه حفاظ» برای شرکتکنندگان تعریف میشود و آنها نیز میتوانند برای دیگران حلقه فرادرمانی را اعلام کنند. میگویند برای دریافت حلقه فرادرمانی، حتماً لازم نیست در کلاسها شرکت کنیم و اگر یک فرادرمانگر، یعنی کسی که اولین جلسه از ترم یک را گذرانده و سوگندنامه را امضا کرده است، برایمان فرادرمانی را اعلام کرده باشد، میتوانیم در حلقه بنشینیم؛ بدون آنکه حتی به لحاظ تئوریک چیزی از عرفان حلقه بدانیم.
من نیز پس از طی کردن اولین جلسه، اقدام به اعلام حلقه برای بهترین دوستانم کردم. یکی از آنها «حمیدرضا خ» بود. وی مطالعات مذهبی و عرفانی بسیاری دارد و میدانستم به این مباحث علاقهمند است. گفتنی است ایشان در ایران زندگی نمیکند و من شبها از طریق وبکم، برایش کتابهای طاهری را میخواندم. سه روز بعد، حمیدرضا قبول کرد که حلقه فرادرمانی را بگیرد. برایش اعلام کردم و او نیز شروع کرد.
هنوز برایم جای تعجب است که چرا فقط با یک حلقه، این همه اتفاقات خوب و بد برای او افتاد؛ ضمن آنکه او اصلاً در کلاسها شرکت نکرده بود. من از زمانی که فهمیدم آموزههای عرفان حلقه خطرناک است، بهشدت او را از نشستن در حلقه پرهیز میدادم، اما بهجرئت یک ماه طول کشید تا او قبول کند که دیگر در حلقه ننشیند.
حمیدرضا بهشدت به حلقه ایمان آورده بود و مرتب برای من استدلال میکرد و میتوان گفت حتی از خود آنها بهتر از مکتبشان دفاع میکرد. آنچه ظرف سه روز به او گفته بودم، یک ماه طول کشید تا به آن شک کند و این تجربه به من فهماند که این عرفانها چقدر میتواند خطرناک باشد؛ تا آنجا که کسانی مانند حمیدرضا، که انسانهای مؤمن، شریف و بامطالعهای هستند، و حمیدرضا در یک رشته فنی مشغول تحصیل در مقطع دکتری است، تا این حد به انحراف کشیده شوند.
پس از اولین جرقههای شک در دل حمیدرضا، جدا از آسیب زیادی که از ناحیه نیروهای شیطانی میدید، حس سرخوردگی از رفتن به اشتباه، بهشدت او را آزار میداد؛ تجربه دردناکی که در انتظار بسیاری از پیروان عرفان حلقه است.
آنچه در پی میآید، از زبان خود اوست.
روایت حمیدرضا خ
یکی از دوستان، مدعی یافتن یک استاد عرفان شد و بنده را به پیوستن به این گروه تشویق نمود. استدلالها و اصولی که استاد مدعی بود، منطقی به نظر میرسید. عنوان اولین دوره کلاسهای ایشان «فرادرمانی» میباشد که طی آن، مدعی درمان بیماریهای جسمی و روحی میشوند. بنده هم که بیماری جسمی داشتم، مشتاق شدم.
ایشان مدعی هستند که قوه درمانکنندهای که به ایشان تفویض شده است، شعور و هوشمندی الهی میباشد و ایشان با در نظر گرفتن نام شخص، این نیرو را به شخص بیمار نیز تفویض میکند تا به درمان ایشان بپردازد و هیچ تلاش یا ذکری لازم نیست.
از بنده خواسته شد که دو موقع در روز، در آرامش دراز بکشم و منتظر ورود این نیروی شعور الهی باشم. موقع بستن چشمها، عمدتاً نور بنفش و گاهی هم سبز دیده میشد که با تمرکز بر آنها، حس خلسه و آرامش حاصل میشد و گاهی احساس میکردم چیزی میخواهد وارد سرم و گاهی هم وارد شکمم بشود. اندکاندک شدت نیرو بیشتر شد؛ طوری که هر موقع چشمها را میبستم، به جای رنگ قرمز طبیعی پشت پلک، نور بنفش دیده میشد.
مدتی حس خوب و شادی داشتم، اما از همان ابتدا احساس میکردم پشت این ظاهر آرامشبخش، که گاهی طعم تخدیر یا حتی مسخ شدن میداد، یک جای کار اشکال دارد.
از شبی که تصمیم گرفتم دیگر دنبالهروی این گروه را نکنم، حملاتی توسط یک نیروی مرموز در حال انجام بود. در شب اول، اندکی قبل از اذان صبح، صدای وحشتناک و بلند شیپورهای متعددی شنیده شد. احساس میشد که چند نفر حضور دارند و با شدت تمام در شیپورها میدمند؛ در حالی که میخندیدند و از این آزار و اذیت کردن لذت میبردند.
با ترس وحشتناکی از خواب پریدم. سرتاپای وجودم میلرزید و عرق سرد فراوانی بر تمام بدنم نشست. در حال شگفتی و تفکر برای درک ماجرا، به خود دلداری میدادم تا ترس رفع بشود. اما در یک لحظه احساس کردم که روحم مثل آهن، جذب یک آهنربای بسیار قوی شد. سپس صدای زنگ شنیده شد و بعد از آن، در یک تونل با نور بنفش، بهسرعت در حال حرکت به سمت بالا بودم که ناگهان با مشاهده یک نور سفید، حرکتم متوقف شد و روح به بدنم بازگشت.
در شب دوم، دقیقاً در لحظه اذان، شخصی انگشت پای مرا گرفت و با صدای بسیار چاپلوسانه گفت: بلند شو روشنفکر! با این کار میخواست اعتماد مرا جلب کند: وقت نماز و لحن گرم! اما به لطف خدا، چهره کریه و مکر عمیقش در دم، در عمق وجودم فهم شد.
در شب سوم، انگار کسی سعی داشت بهشدت مرا بترساند و بنده مقاومت میکردم. از آن شب به بعد، شبها به محض اینکه پلکم سنگین میشد، انگار کسی مرا شدیداً تکان میداد تا نخوابم. حرکت چیزی را از پاهایم به سمت بالا حس میکردم. چنانچه به پهلوی راست یا چپ میخوابیدم، حرارت شدیدی را در پشت سر، پهلوها، شکم، روی سینه و پیشانی حس میکردم. اوضاع هنگام خوابیدن به پهلوی چپ بدتر بود. حرارت شدیدتر میشد و گاهی چهرههای کریه هم دیده میشد. فقط وقتی رو به سقف میخوابیدم، اندکی آرامش داشتم.
وقتی دست بر سر میگذارم و آیه ۸۳ سوره آلعمران، «أَفَغَیْرَ دِینِ اللَّهِ یَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَکَرْهًا وَإِلَیْهِ یُرْجَعُونَ»، را محکم و با صلابت میخوانم، از شدت حرارت برای لحظاتی کاسته میشود، اما دوباره بازمیگردد.
شبی متوسل به حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام شدم و ذکر مشهور «یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین» را به تعداد زیاد گفتم، بیشتر از ۱۳۳ مرتبه. آرامش بسیاری حاکم شد. تنها گاهی حسی شبیه گزیدگی پشه در بعضی بخشهای بدنم، مخصوصاً در سمت چپ بدن، داشتم. آن روز پس از چند شبانهروز توانستم چند ساعتی بخوابم و بهسرعت درهای نورانیت برایم باز شد.
دعاهای اینجانب طراوت اولیه را نداشت. انگار کسی یا چیزی بین بنده و دلم یا روحم حائل شده بود. موقع وضو شیطنت میکرد و دست مرا زیر آب میبرد تا برای شستوشوی دستها سه بار آب بریزم. در فقه، بار اول واجب، بار دوم مستحب و بار سوم حرام است. روی سیستم عصبی بنده بهشدت کار میکرد تا «پنیک»، یعنی ترس شدید، ایجاد کند و مرا از اقرار به یگانگی خدا بازدارد. به لطف خدا، همواره گفتم: «الله الله ربی لا أشرک به شیئاً».
یک بار موقع خواب، کسی را کنارم دیدم که بهشدت و با علاقه وافر از بنده تعریف و تمجید میکرد. لحن بسیار مهربان، گرم و قانعکنندهای داشت. از لطف خداوند پی بردم که در حال وسوسه برای قرار دادن عجب و کبر در وجود بنده بود. قانع کردن و استدلال با نفس برای رفع آن بسیار دشوار بود. شاید چند ساعتی مدام در حال نصیحت خود بودم.
موقع نماز، انگار نیرویی میخواست پاهای مرا از زمین بلند کند. وقتی دستها را برای عمل قنوت به سمت بالا حرکت میدادم، حس میکردم دستهایم از مسیری پرحرارت عبور میکند. موقع تشهد، احساس بسیار بدی به من دست میداد. انگار کسی درونم بهشدت از شنیدن آن عصبانی میشد. گاهی موقع ذکر «لا إله إلا الله وحده لا شریک له»، عبور حرارتی همراه با مزه بسیار تلخ را از گلویم حس میکردم. وقعی نمیگذاشتم و ذکر را ادامه میدادم و این حالت نیز مرتفع میشد. همواره در حال حمله و ترساندن اینجانب بود، مخصوصاً موقع نماز، خواب و ذکر. اگر اذان و اقامه قبل از نماز گفته میشد، حملات نیز کمتر میشد.
ذکر «هو القائم الدائم و هو الدائم القائم» نیز این احساس را داد که یک حرارت سمی از سرم در حال ترک ذهن بود. یک بار این دعا را که برای پناه بردن به خدا از شر ابلیس است، خواندم:
«اللهم إن إبلیس عبد من عبیدک، یرانی من حیث لا أراه، وأنت تراه من حیث لا یراک، وأنت أقوی علی أمره کله، وهو لا یقوی علی شیء من أمرک. اللهم فإنا نستعین بک علیه یا رب، فإنی لا طاقه لی به، ولا حول ولا قوه لی علیه إلا بک یا رب. اللهم إن أرادنی فارده، وإن کادنی فکده، واکفنی شره، واجعل کیده فی نحره، برحمتک یا أرحم الراحمین، وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین.»
پس از آن، در دوردستها، انگار کسی را، که خود ابلیس رجیم بود، صاعقه زده باشد، فریادی از تمام وجود کشید و از آن موقع، حال بنده کمکم با هدایت خداوند و ادعیه و قرآن و باور به این آیه که فرمود: «وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»، یعنی ما راههای خود را به کسانی که در راه ما تلاش کنند نشان خواهیم داد، رو به بهبود نهاد.
هنگام قرائت دعای سیفی صغیر، بهشدت حمله میکرد. انگار با ترساندن میخواست بنده را از خواندن منصرف کند، ولی به لطف خدا کاری از پیش نمیبرد. مضمون این دعا عمدتاً خواست توحید، نجات از شرک و البته غلبه و هیبت است. او را بسیار متنفر از سوره یاسین یافتم. به قرآن لگد میزد، ولی سوره را تا آخر میخواندم و به حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها هدیه میکردم. شبی که دعای ناد علی کبیر را هفت بار خواندم، حس کردم برای همیشه رفت. همه جنیان و شیاطین از اسم علی وحشت بسیار دارند و الحق که امام قهار رئوف، صدالبته و بیشک، منجی من الهلکات است.
میگفت که مرا رها نخواهد کرد. پاسخش دادم که: «کل شیء هالک إلا وجه ربک ذوالجلال والإکرام»، یعنی همه چیز نابودشدنی و رفتنی است، جز چهره خدای صاحب جلال و بخشش.
این یک مبارزه است و در آن نباید ترسید. شیاطین فقط میتوانند وسوسه کنند و هرچه میگویند فریب است و خداوند راه تسلطی را توسط شیطان بر مخلوق محبوبش، یعنی انسان، قرار نداده است.
حمیدرضا خ، دیماه ۱۳۹۱

