مؤسس کانال مروج آتئیسم «زئوس»، در یکی از ویدئوهای اخیر خود که در شبکه اجتماعی یوتیوب منتشر کرده است، مدعی شده که سلطنتطلبی جلوهای از میهنپرستی است؛ زیرا شاهنشاهی ریشه در هویت و تاریخ ملی ایرانیان دارد و بزرگترین امتیاز رضا پهلوی نیز آن است که فرزند شاه سابق ایران است.
او در بخشی از سخنان خود میگوید:
«اینکه میگوییم شاهزاده پشتوانه ۲۵۰۰ ساله تاریخی دارد، خب، این فقط یک شعار زیبا نیست. این واقعاً مهم و واقعاً تأثیرگذار است… بعضیها (مخالفان شاهزاده) اصلاً درک درستی از این ندارند که یک ملت میتواند با همین تاریخ و اسطوره، آینده کشور خود را بسازد. شاهزاده عزیز، حسنها و قابلیتهای زیادی دارند، ولی به نظر من، مهمترین اینها اتفاقاً همین است که شاهزاده، شاهزاده هستند. ایشان فرزند شاه فقید ایراناند و از تبار شاهان ایران هستند.
این خیلی مهم است. اما گاهی وفاداری بعضیها به یک جناح سیاسی با هویتشان در تضاد میافتد و به جنگ هویت خودشان میروند؛ به جنگ تاریخ سرزمین خودشان میروند. مدام سعی میکنند که آن را تا میتوانند تخریب کنند و تاریخ ایران را تاریخ شرمآوری نشان بدهند… به باور من، برای ایران با ۲۵۰۰ سال تاریخ کهن شاهنشاهی، خود کیان پادشاهی هم جزئی از تار و پود وطنمان است و باید در حفظش بکوشیم.»
۱. آیا ریشه تاریخی یک نظام سیاسی، آن را به انتخابی مطلوب برای امروز تبدیل میکند؟
ادعای گرداننده کانال زئوس را میتوان، در صورتبندیای منسجمتر، چنین بازسازی کرد: پادشاهی بخشی از میراث تاریخی و اساطیری ایران است؛ این میراث در شکلگیری هویت ایرانی نقش داشته است؛ بنابراین، حفظ پادشاهی میتواند به معنای پاسداشت بخشی از هویت ملی و تاریخی ایرانیان باشد.
اگر این صورتبندی را مبنای بحث قرار دهیم، پرسش اصلی آن است که آیا وجود یک سنت سیاسی در تاریخ و اساطیر یک ملت، بهخودیخود، ضرورت یا مطلوبیت احیای آن را در زمانه حاضر اثبات میکند؟ پاسخ منفی است. از اینکه پدیدهای در گذشته یک ملت ریشه داشته، نمیتوان بیواسطه نتیجه گرفت که بازتولید آن در شرایط تاریخی و اجتماعی متفاوت نیز مطلوب است. برای دفاع از چنین نتیجهای، باید نشان داد که آن پدیده چه جایگاهی در منظومه فکری و فرهنگی جامعه داشته، بر چه مبانیای استوار بوده و کدامیک از آن مبانی هنوز در وضعیت کنونی اعتبار دارند.
از این منظر، استناد به تاریخ و اساطیر ایرانی، بهتنهایی، برای اثبات پیوند ضروری میان میهنپرستی و سلطنتطلبی کافی نیست. تاریخ و اساطیر یک ملت مجموعهای یکدست و تکمعنا نیستند؛ میتوان آنها را از منظرهای گوناگون تفسیر کرد و از دل آنها برداشتهای متفاوتی درباره هویت، سیاست و سامان مطلوب اجتماعی به دست داد. بنابراین، صرف اشاره به قدمت شاهنشاهی یا حضور پادشاهان در روایتهای اساطیری، بدون تبیین مبانی مشروعیت و کارکرد آنان در جهانبینی ایرانی، استدلالی ناتمام است.
۲. پادشاه در اساطیر ایرانی؛ قدرتی مستقل یا جایگاهی در نظم دینی جهان؟
نکته مهمتر آن است که جایگاه پادشاه در اساطیر ایرانی را نمیتوان جدا از منظومه باورها و تصورات دینیای فهمید که جهان ایرانی را معنا میکردند. در این منظومه، پادشاه صرفاً صاحب قدرت سیاسی یا وارث یک دودمان نبود؛ جایگاه و اعتبار او، دستکم در بخش مهمی از روایتهای اساطیری، با مفاهیمی چون فرّه ایزدی، دادگری، برخورداری از تأیید مینوی و توانایی برقراری نظم و مقابله با آشوب پیوند داشت.
برای مثال، شخصیت کیخسرو در شاهنامه را نمیتوان صرفاً بهعنوان نمونهای از پادشاهی موروثی در نظر گرفت. اهمیت او در روایت فردوسی، افزون بر تبار و جایگاه سیاسیاش، با ویژگیهای اخلاقی، دادگری و نسبت ویژهاش با نظم مینوی و فرجام قدسی زندگی او ارتباط دارد. در چنین روایتی، پادشاهی بهواسطه نسبت خود با نظمی فراتر از اراده شخصی پادشاه معنا مییابد و اعتبار آن را نمیتوان صرفاً از وراثت یا تداوم یک دودمان استنتاج کرد.
بنابراین، اگر قرار است از اساطیر ایرانی برای دفاع از پادشاهی معاصر استفاده شود، باید به این پرسش پاسخ داد که کدام عناصر از این منظومه تاریخی و اعتقادی قرار است احیا شوند و نسبت آن عناصر با نظام سیاسی پیشنهادی چیست. آیا صرفاً عنوان پادشاه و انتقال موروثی قدرت مدنظر است یا مبانیای نیز که در جهانبینی ایرانی برای پادشاهی اعتبار ایجاد میکردند، باید مورد توجه قرار گیرند؟ اگر استناد به اساطیر فقط برای اثبات قدمت یک عنوان سیاسی باشد و عناصر معنایی و اعتقادی شکلدهنده آن نادیده گرفته شوند، بخش مهمی از همان میراثی که قرار است مبنای استدلال قرار گیرد، کنار گذاشته شده است.
۳. چرا پادشاهی باستان را نمیتوان بیواسطه به سلطنتطلبی معاصر پیوند زد؟
مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود: میان پادشاهی در جهان اساطیری و تاریخی ایران و سلطنتطلبی بهعنوان یک گرایش سیاسی معاصر، فاصلهای تاریخی و مفهومی وجود دارد. پادشاهی در ایران باستان در بستر خاصی از تصورات دینی، مناسبات اجتماعی، ساختارهای قدرت و تلقی از نظم جهان شکل گرفته بود؛ اما دفاع امروزین از بازگشت سلطنت، در شرایطی صورت میگیرد که آن ساختارها و مبانی اعتقادی عیناً برقرار نیستند و جامعه ایران نیز در طول قرنها تحولات عمیقی را تجربه کرده است.
در نتیجه، برای اثبات تداوم میان این دو، نمیتوان تنها به اشتراک لفظی «پادشاهی» یا پیوند نسبی یک مدعی سلطنت با دودمان پیشین اکتفا کرد. باید نشان داد که این تداوم دقیقاً در چه سطحی برقرار است: در سطح نمادها و خاطره تاریخی، در سطح نهادهای سیاسی، در سطح مبانی مشروعیت یا در سطح جهانبینی و ارزشهای فرهنگی؟ این سطوح لزوماً بر یکدیگر منطبق نیستند.
از این رو، حتی اگر بپذیریم که شاهنشاهی یکی از مؤلفههای مهم تاریخ ایران بوده است، همچنان باید جداگانه استدلال کرد که چرا این میراث باید به حمایت از یک نظام سیاسی مشخص در زمانه کنونی منجر شود. تعلق یک پدیده به گذشته تاریخی یک ملت، بهتنهایی، نه ضرورت احیای آن را اثبات میکند و نه مخالفت با احیای آن را به معنای انکار هویت ملی قرار میدهد.
از سوی دیگر، بخش مهمی از هویت تاریخی ایران در طول قرنها با سنتهای دینی و معنوی شکل گرفته است. در جامعه ایران، اسلام و میراث فکری، اخلاقی و معنوی برآمده از آن، نقشی اساسی در صورتبندی فرهنگ، زبان، ادبیات، مناسبات اجتماعی و تصورات اخلاقی مردم داشتهاند. ازاینرو، نمیتوان هنگام سخنگفتن از تاریخ و هویت ایرانی، بخشهایی از گذشته را بهعنوان میراث ملی برجسته کرد و بخشهای دیگر را، صرفاً به دلیل ناسازگاری با مواضع فکری یا سیاسی خود، از دایره این میراث بیرون گذاشت.
۴. تناقض استناد به اسطوره از موضع نفی دین
در اینجا، مسئله دیگری نیز در سخنان گرداننده کانال زئوس آشکار میشود. او از یک سو، با تأکید بر تاریخ و اساطیر ایرانی، پادشاهی را جزئی از تار و پود هویت ملی معرفی میکند و از سوی دیگر، در مقام مروج آتئیسم، حمله به باورهای دینی را در دستور کار خود قرار میدهد. این دو موضع لزوماً تناقضی منطقی و ضروری با یکدیگر ندارند؛ زیرا یک فرد خداناباور میتواند به اساطیر بهعنوان میراث فرهنگی و تاریخی علاقهمند باشد، بیآنکه به محتوای دینی آنها اعتقاد داشته باشد. بااینحال، اگر قرار باشد از اساطیر برای دفاع از یک نهاد سیاسی استفاده شود، نمیتوان نسبت میان محتوای اسطورهای، باورهای دینی و مبانی مشروعیت آن نهاد را نادیده گرفت.
به بیان دیگر، مسئله این نیست که یک آتئیست حق ندارد از اسطوره سخن بگوید؛ مسئله آن است که نمیتوان از اسطوره بهعنوان پشتوانه اعتبار یک نظام سیاسی بهره گرفت، اما هنگام بررسی مبانی معنایی و اعتقادی همان اسطوره، نقش دین را به حاشیه راند یا نادیده گرفت. اگر پادشاهی باستان بهواسطه جایگاه خود در نظمی دینی و مینوی معنا مییافت، دفاع از تداوم آن نمیتواند صرفاً بر اشتراک نام و صورت ظاهری تکیه کند و از بررسی آن مبانی بینیاز باشد.
از این منظر، گرداننده کانال زئوس برای دفاع منسجمتر از ادعای خود، بهجای تکیه بر قدمت شاهنشاهی و پیوند نسبی رضا پهلوی با پادشاهان گذشته، باید توضیح دهد که چه رابطهای میان مبانی پادشاهی در تاریخ ایران و صورت سیاسی مطلوب او در روزگار کنونی برقرار است. همچنین باید روشن کند که چگونه میتوان از میراثی که بخشی از معنای تاریخی آن در پیوند با دین شکل گرفته است، دفاع کرد، بیآنکه این پیوند در تحلیل نهایی بهدرستی بررسی شود.
۵. میهنپرستی و نسبت آن با میراث دینی و تاریخی ایران
در نهایت، ادعای اینکه مخالفت با سلطنتطلبی به معنای جنگ با هویت ایرانی یا تخریب تاریخ ایران است، از همان مشکل استدلالی رنج میبرد: یکیگرفتن یک مؤلفه از میراث تاریخی با تمامیت هویت ملی. تاریخ ایران، مانند تاریخ هر جامعه دیگری، واجد لایهها و سنتهای متنوعی است و هیچ گرایش سیاسی معاصری نمیتواند صرفاً با استناد به یکی از این لایهها، خود را نماینده انحصاری هویت ملی معرفی کند.
اتفاقاً اگر قرار باشد نسبت میهنپرستی با میراث تاریخی ایران بررسی شود، نمیتوان از نقش دین و میراث معنوی در شکلگیری این هویت چشم پوشید. دین و سنتهای معنوی، در طول قرنها، در عمیقترین لایههای فرهنگ ایرانی حضور داشتهاند و در شکلگیری زبان، ادبیات، اخلاق، هنر و صورتهای مختلف زندگی اجتماعی اثر گذاشتهاند. بنابراین، نمیتوان از یک سو به نام تاریخ و هویت ایرانی از پادشاهی دفاع کرد و از سوی دیگر، بخش مهمی از میراث دینی و معنوی همین جامعه را تحقیر یا تخریب کرد و در عین حال، ادعای پاسداری از تمامیت هویت تاریخی آن را داشت.
البته نقد باورهای دینی یا مخالفت با نقش سیاسی دین، بهخودیخود، نه نشانه دشمنی با ایران است و نه با میهنپرستی ناسازگاری ضروری دارد. مسئله هنگامی پدید میآید که نقد یک سنت تاریخی و دینی، بدون توجه به نقش واقعی آن در شکلگیری فرهنگ جامعه، به نفی یکجانبه میراث ملی تبدیل شود؛ درحالیکه همزمان، بخشی دیگر از همان گذشته، بدون بررسی انتقادی مبانی و شرایط تاریخیاش، بهعنوان حقیقتی مقدس و مبنای انحصاری هویت ایرانی عرضه شود.
در نتیجه، ادعای پیوند میان سلطنتطلبی و میهنپرستی، صرفاً با ارجاع به قدمت شاهنشاهی و جایگاه پادشاهان در اساطیر ایرانی اثبات نمیشود. چنین ادعایی به استدلالی فراتر از تبار خانوادگی و شباهتهای لفظی نیاز دارد؛ استدلالی که نسبت میان نهاد سیاسی، مبانی مشروعیت، جهانبینی تاریخی و شرایط اجتماعی امروز را روشن کند. بدون چنین تبیینی، استناد به تاریخ و اسطوره بیش از آنکه برهانی برای مطلوبیت یک نظام سیاسی باشد، به استفاده گزینشی از گذشته برای دفاع از یک موضع سیاسی معاصر تبدیل خواهد شد.

