ماتریالیسم و فیزیکالیسم معاصر معمولاً از یک پیشفرض ساده آغاز میکنند: آنچه در نهایت واقعاً وجود دارد، جهان فیزیکی است؛ مجموعهای از ذرات، میدانها، نیروها و فرایندهای عصبی که مستقل از آگاهی وجود دارند و آگاهی نیز در مرحلهای از پیچیدگی این فرایندها پدیدار میشود. بر اساس این تصویر، مغز واقعیت بنیادی است و ذهن محصول آن. اما برنارد کاسترپ نشان میدهد که این ترتیب، آنقدر که در نگاه نخست بدیهی به نظر میرسد، بیمسئله نیست. تمام آنچه ما درباره مغز و ماده میدانیم، در نهایت در تجربه آگاهانه ما حضور مییابد: مغزی که عصبشناس مشاهده میکند، تصویر، داده، اندازهگیری و ادراکی در آگاهی اوست. حتی بدن خود ما نیز، هنگامی که آن را میبینیم یا لمس میکنیم، به صورت محتوایی در تجربه آگاهانه ظاهر میشود. بنابراین، به جای اینکه از این واقعیت نتیجه بگیریم که «آگاهی در مغز است»، دستکم باید امکان معکوس آن را نیز جدی بگیریم: آنچه مغز مینامیم، چیزی است که در آگاهی به صورت یک ساختار عینی و قابل مشاهده ظاهر میشود. کاسترپ دقیقاً از همین نقطه به نقد فیزیکالیسم میرسد: فیزیکالیسم چیزی را که از ابتدا به واسطه آگاهی شناختهایم، از آگاهی انتزاع میکند و سپس همان چیز انتزاعشده را علت پیدایش آگاهی معرفی میکند؛ گویی ابتدا مغز را از تجربه جدا کردهایم و سپس میگوییم مغز تجربه را تولید میکند.
مشکل بنیادیتر زمانی آشکار میشود که میان توصیف فیزیکی مغز و خود تجربه آگاهانه تمایز بگذاریم. علوم اعصاب میتواند فعالیت نورونها، ارتباطات سیناپسی، الگوهای الکتروشیمیایی و تغییرات مغزی را توصیف کند؛ اما هیچیک از این توصیفهای کمی بهخودیخود نشان نمیدهند که «سرخی» چگونه تجربه میشود، درد چه کیفیتی دارد، عشق یا اضطراب چگونه احساس میشود یا اساساً «بودن برای یک فاعل» یعنی چه. کاسترپ با الهام از مسئله مشهور آگاهی تأکید میکند که از ویژگیهای کمیِ فرایندهای فیزیکی نمیتوان کیفیت ذاتی تجربه را استنتاج کرد: دانستن جرم، بار، موقعیت یا حرکت ذرات مغز، به خودی خود به ما نمیگوید یک تجربه مشخص چگونه احساس میشود. ازاینرو، مسئله فقط این نیست که هنوز دانش کافی برای توضیح آگاهی نداریم؛ مسئله عمیقتر است: ممکن است اصلاً نوع توضیحی که فیزیکالیسم ارائه میکند، از سنخ توضیحی نباشد که برای آگاهی لازم است. فعالیت نورونی میتواند با تجربه همبسته باشد، اما همبستگی میان دو امر با این ادعا که یکی از دیگری ساخته شده یا به دیگری تقلیلپذیر است، تفاوت دارد.
از اینجا، کاسترپ به نقد تصور دیگری میرسد: اینکه آگاهی را میتوان مانند یک ویژگی تازه که از کنار هم قرار گرفتن اجزای مادی به وجود میآید، توضیح داد. اما اگر تکتک اجزای یک سیستم، یعنی نورونها، مولکولها و فرایندهای الکتروشیمیایی، صرفاً ویژگیهای فیزیکی قابل توصیف از منظر سومشخص داشته باشند، جمع آنها چگونه میتواند یک جهان اولشخص پدید آورد؟ مسئله فقط پیچیدگی نیست. افزایش تعداد اجزای غیرآگاه، حتی اگر به پیچیدگی نامحدود برسد، بهتنهایی توضیح نمیدهد چرا اصلاً باید «چیزی بودن برای کسی» به وجود آید. کاسترپ در مسیر رسیدن به «ایدهآلیسم تحلیلی» همین فرض را زیر سؤال میبرد که آگاهی چیزی است که ساختار مادی آن را تولید میکند. در صورتبندی او، مغز را بهتر است نه مولد آگاهی، بلکه صورت بیرونی یا نمایانشده فرایندی آگاهانه بدانیم؛ همان فرایندی که از منظر درونی به صورت تجربه زیسته پدیدار میشود و از منظر بیرونی به صورت فعالیت مغزی مشاهده میشود. در این چارچوب، دیگر لازم نیست برای توضیح آگاهی چیزی را از ماده بیجان «جادو کنیم»؛ بلکه باید خود تجربه را نقطه آغاز تحلیل واقعیت قرار دهیم.
بنابراین، دعوای اصلی کاسترپ صرفاً میان دو نظریه علمی درباره مغز نیست؛ نزاعی متافیزیکی درباره این است که کدام امر باید بنیادی تلقی شود. فیزیکالیسم میگوید آگاهی محصول واقعیتی غیرآگاه است؛ کاسترپ این پیشفرض را وارونه میکند و میگوید آنچه بهطور بیواسطه در اختیار داریم، آگاهی و تجربه است و ماده چیزی است که درون این افق تجربه، به صورت ساختاری عینی و قابل اندازهگیری ظاهر میشود. در صورتبندی نهایی ایدهآلیسم تحلیلی او، واقعیت در بنیاد خود ذهنی یا آگاهانه است و جهان فیزیکی صورت ظاهری فرایندهایی است که در سطح بنیادی، ذهنیاند .از این منظر، مسئلهای که در برابر ماتریالیسم و فیزیکالیسم قرار میگیرد بسیار جدیتر از یک «شکاف علمی» موقت است :آگاهی چیزی نیست که بتوان با کنار هم گذاشتن توصیفهای سومشخص از نورونها، به تجربه اولشخص تبدیلش کرد. تجربه آگاهانه یک واقعیت اصیل و بیواسطه است؛ خودآگاهی و «منبودن» صرفاً جمعی از فرایندهای فیزیکی نیست. اگر بخواهیم واقعیت را بدون پیشفرضهای مادیگرایانه بفهمیم، باید آگاهی را نه چیزی حاشیهای و ثانوی، بلکه یکی از بنیادیترین دادههای هستیشناختی خود قرار دهیم. از همینجا روشن میشود که ادعای اینکه «مغز آگاهی را تولید میکند» نه یک حقیقت بدیهی علمی، بلکه یک تفسیر فلسفی خاص از دادههای علمی است؛ تفسیری که خود نیازمند استدلال است.

