نگاه داروینیستی به عالم و انسان، یکی از اصلیترین مبانی و موتورهای محرک آتئیسم جدید است. رأی داروین برآمده از سلسلهای از مشاهدات تجربی است که در نهایت به این نتیجه منجر شده است که غایت هر نوع در طبیعت، بقاست و انسان نیز از این قاعده فراگیر مستثنا نیست. با اینکه نتیجهگیری برآمده از مشاهدات علمی داروین، خود ادعایی فراعلمی است، در این یادداشت این نتیجهگیری اولیه را بهعنوان نظریهای علمی به رسمیت میشناسیم و در ادامه، آن را به چالش خواهیم کشید.
از عصر باستان تا دوران مدرن، بسیاری از متفکران انسان را موجودی میدانستند که در پی کمال نفس خویش و رسیدن به خیری عالیتر از زندگی محدود و جزئی خود بر روی زمین است. این رأی در دوران معاصر نیز مدافعانی دارد. برای مثال، بنا بر نظریهای که در دوران معاصر مطرح شده است، مطالعه رؤیاها، اسطورهها، کهنالگوهای جمعی و داستانهای عامیانه در فرهنگ شفاهی جوامع، حاکی از آن است که ناخودآگاه انسان او را به سوی تحقق کمالی عالیتر از بقای طبیعی سوق میدهد. همچنین، امکاناتی خارقالعاده در روان بشر وجود دارد که در زمانها و جغرافیاهای مختلف و بهکلی دور از یکدیگر، تصاویر، الگوها و درونمایههای مشترکی را برای انسانها پدید آورده است؛ درونمایههایی که همگی از میل انسان به خیری عالیتر حکایت دارند.
اکنون باید پرسید که انسانشناسی داروینی چگونه این امکان و بروز گسترده آن را در اقوام و جوامع مختلف تبیین میکند؟ در اینجا دو امکان پیشِ روی داروینیستها قرار دارد: نخست اینکه بگویند میل به کمال اساساً ارتباطی با میل به بقا ندارد و در نتیجه، داروینیسم از تبیین این عنصر در وجود بشر بازمیماند. پاسخ احتمالی دیگر این است که حتی میل بشر به کمال نیز در خدمت بقای نوع بشر است و طبیعت، این میل را ــ هرچند واهی ــ برای تضمین بقای نوع پدید آورده است.
ایرادی که متوجه پاسخ دوم است، این خواهد بود که توجیه هر امکانی با ارجاع به مسئله بقا، داروینیسم را از نظریهای علمی به فرضی ابطالناپذیر و در نتیجه غیرعلمی تبدیل میکند و دستکم آن را در جایگاهی همردیف سایر نظریههای انسانشناختی قرار میدهد. اگر تاکنون ادعای قائلان به رأی داروین این بوده است که برخلاف سایر متفکران، مدافع نظریهای علمی هستند، اکنون این وجه امتیاز بهکلی ساقط میشود و نظریه تکامل، از این حیث، در کنار سایر نظریهها قرار میگیرد. با این وصف، میتوان انسانشناسی تکاملی را از حیث نتایج آن با دیگر نظریههای انسانشناختی مقایسه کرد و این بار از منظری نتیجهگرایانه به آن پرداخت.
اما مسئله تنها به این محدود نمیشود که انسانشناسی تکاملی بتواند یا نتواند میل انسان به کمال را توضیح دهد. هر تصویری که از حقیقت انسان ارائه میکنیم، بهطور طبیعی پیامدهایی در حوزه اخلاق نیز خواهد داشت. اگر انسان در بنیادیترین سطح، موجودی معطوف به بقا دانسته شود و برای او غایتی فراتر از حفظ فرد و نوع در نظر گرفته نشود، باید پرسید که مفاهیمی چون وجدان، فضیلت، ایثار و الزام اخلاقی بر چه اساسی تبیین خواهند شد. از همینجا بحث انسانشناسی تکاملی به مسئله اخلاق پیوند میخورد و این پرسش پیش میآید که اخلاق برآمده از چنین تصویری از انسان، چه صورت و چه پیامدهایی خواهد داشت.
داوکینز حقیقت انسان را به انباشتی از ژنها تقلیل میدهد. اگر انسان صرفاً موجودی مادی است، وجدان و فرمان اخلاقی او چگونه قابل توضیح است؟ تبیین آتئیستی از فضایل اخلاقی چه نتایج و لوازمی دارد؟ در این سلسله یادداشتها میکوشیم این موضوع را با دقت بررسی کنیم.
اگر انسان موجودی باشد که غایتی فراتر از بقای نوع نمیجوید، اخلاقی که بر چنین مبنایی استوار میشود نیز لاجرم صورتی فایدهگرایانه خواهد یافت؛ چراکه جز تحقق فایدهای جمعی از طریق دستورات اخلاقی، غایتی را دنبال نمیکند. این فایده جمعی نیز ریشه در طبیعت دارد و همانگونه که طبیعت در پی حفظ نوع است، اخلاق نیز با تضمین خوشبختی و آسایش همگانی در امتداد آن قرار میگیرد.
اخلاق فایدهگرا، اولاً حساسیتی حداقلی نسبت به حفظ فضایل دارد و ثانیاً در برخی شرایط، فضیلت را فدای سعادت جمعی میکند. به این معنا که نهتنها فضایل شناختهشدهای همچون رحم، مروت، نیکوکاری و ایثار را در وضعی حداقلی و عمدتاً سلبی ــ یعنی در حد عدم تعدی به دیگران ــ مورد تأکید قرار میدهد، بلکه در مواردی که فضایل با خیر جمعی معارض دیده شوند، انسان را اخلاقاً موظف به کنار گذاشتن آنها میداند.
فارغ از اینکه اخلاق فایدهگرا بنیانی برای تطابق خیر اعلی با سعادت عمومی ارائه نمیکند، آنچه میجوید با دریافت درونیای که طی قرنها و ذیل آموزههای دینی در فرهنگهای مختلف تکرار شده است ــ مبنی بر اینکه انسان موجودی در پی تحقق کمال معنوی خویش است ــ تعارض دارد. افزون بر این، چنین نگاهی دستکم دو پیامد منفی برای انسان در پی خواهد داشت.
نخست آنکه حداقلی بودن فضایل در این نگاه، نوعی آسودگی ناروا و کرختی آسیبزا در انسان ایجاد میکند. فرد ممکن است با خود چنین بیندیشد که «اگر تعدی آشکاری به حقوق دیگری نکردهام، پس انسان خوبی هستم و همین اندازه مرا کفایت میکند.» در نتیجه، ممکن است تا پایان عمر نیازی نبیند نگاهی به جهان درون خویش بیفکند و خود را از حیث رذایل پنهانش بکاود؛ رذایلی که چهبسا از دید خود او نیز پنهان باشند، اما در موقعیتهایی ناگهان بروز کنند و در قالب تحقیر دیگران، بدگمانی، دشمنی با انسانها و مواردی از این دست ظهور یابند.
این رذایل دستکمی از تعدیهای آشکار ندارند و اگر مجال بروز پیدا کنند، ممکن است در قالب همان تعدیهای آشکار نیز جلوهگر شوند؛ با این تفاوت که فرد آنها را با برچسبهایی چون «دفاع از خود» یا «حقطلبی» توجیه میکند. خلاصه آنکه نگاه حداقلی به اخلاق، از انسان کاملتر و بهتر شدن را طلب نمیکند، بلکه او را در وضعی خاکستری و تیرهوتار نگاه میدارد: «ظلم آشکاری نکن و انسان خوبی هستی؛ وظیفهای بیش از این متوجه تو نیست.»
در سایه چنین اخلاقی، انسان نه سیر و سفری در درون خود دارد و نه کمالی برای خویش محقق میسازد؛ بلکه چهبسا در همان وضعیت پیشین باقی بماند و هرگز به کاستیها و رذایل خویش پی نبرد.
ایراد دومی که از اخلاق فایدهباور لازم میآید این است که نهتنها انسان به پیمودن راه کمال نفس خویش تشویق نمیشود و از آن بازمیماند، بلکه چهبسا به مسیری خلاف این کمال نیز سوق داده شود. توضیح آنکه اگر خیر همگانی مبنای فعل اخلاقی در نظر گرفته شود، ممکن است انسان نسبت به رنج انضمامی افراد خاص احساس مسئولیت کمتری داشته باشد؛ چراکه خود را در مسیری بهزعم خویش برتر میبیند، مسیری که قرار است خیر شمار بیشتری از انسانها را تضمین کند.
در این نگاه، انسانها ممکن است به اعدادی تبدیل شوند که در رفتار با آنها باید سنجید کدام فعل، خوشبختی شمار بیشتری را تضمین میکند. عمل بر اساس این قاعده که «ببین چه فعلی تعداد بیشتری از انسانها را سعادتمند میکند»، میتواند با بیگانه ساختن انسان از رنج افراد واقعی و معین، به تضعیف همدلی و رحم حقیقی در وجود او بینجامد و بدینترتیب، اخلاق فایدهباور خود زمینهساز افول فضایل در انسان شود.
افزون بر این، هنگامی که فضایل عینی در وجود انسان تضعیف شوند، چهبسا او در تشخیص خیر عمومی نیز مسیری نفسانی بپیماید و آنچه را خود نیک میانگارد، برابر با خیر جمعی تلقی کند و همین تصور را دستمایه ارتکاب اعمال شرورانه در قبال شمار زیادی از افراد قرار دهد. بدینترتیب، ممکن است انسان در جستوجوی سعادت حداکثری، بدبختی و تباهی شمار بسیاری را رقم بزند و مبدأ و بنیاد اخلاق فایدهگرا به نتیجهای منجر شود که ناقض و نافی غایت آغازین خود است. تاریخ اروپای قرن بیستم را میتوان گواهی روشن بر امکان وقوع چنین پیامدی دانست.
بدینترتیب، فایدهباوری میتواند به کرختی و بیباوری انسان نسبت به ظرفیت معنوی خویش، کمرنگ شدن فضایل حقیقی و نهایتاً نفی هدف و بنیاد آغازین اخلاق فایدهباور بینجامد. انسانشناسی تکاملی نیز، بهمثابه نگاهی که بر مبنای مفروضات یادشده، مبنای اخلاقی دیگری جز چنین رویکردی نمییابد، خود را در معرض تمامی این نتایج ناگوار خواهد یافت.
نگارنده: جعفری (پژوهشگر نقد الحاد جدید)

