آنچه در ادامه میآید، روایت یکی از افرادی است که ابتدا با دیده تردید با عرفان حلقه و فرادرمانی آشنا شد، سپس تحت تأثیر تجربه نزدیک یکی از دوستانش، خود نیز وارد کلاسها شد و مدتی از مدافعان این جریان بود. این روایت از آن جهت اهمیت دارد که نشان میدهد جذب افراد به عرفان حلقه همیشه از مسیر باور اولیه یا تبلیغات مستقیم آغاز نمیشود؛ گاهی مشاهده یک تغییر ظاهری، یک تجربه هیجانی یا احساس موقت بهبودی، فرد را به سمت پذیرش این جریان سوق میدهد.
راوی در این تجربه، مسیر خود را از آشنایی اولیه، شرکت در کلاسها، تجربه اتصال، احساسات جسمی و روانی، تبلیغ برای حلقه و سپس شکلگیری نخستین تردیدها شرح میدهد. نقطه مهم این روایت، لحظهای است که یک پرسش ساده درباره توجیه آسیبها با عنوان «برونریزی»، او را به تحقیق و بازبینی جدی در باورهایش وادار میکند.
این نوشته، تنها یک خاطره شخصی نیست؛ بلکه نمونهای از روندی است که بسیاری از افراد در مواجهه با جریانهای شبهمعنوی تجربه میکنند: جذب اولیه، تجربههای هیجانی، اعتماد به توضیحات درونگروهی، توجیه آسیبها و در نهایت، آغاز پرسشگری. انتشار این روایت با هدف آگاهیبخشی به خانوادهها، علاقهمندان به مباحث معنوی و کسانی است که میخواهند پیش از ورود به چنین جریانهایی، تجربه افراد جداشده را نیز بشنوند.
در این بخش میخواهم، بهاختصار شرح آشنایی و علاقهمندی خود را تا اعلام برائت از عرفان حلقه بیاورم.
من از طریق دوستم که معدهدرد شدید داشت و دیگر شب و روز برایش نمانده بود، با حلقه آشنا شدم. دوستم، دیگر هیچ امیدی به درمان نداشت و هرچه پول خرج میکرد، فایده نداشت. همکارش او را تشویق کرد که فرادرمانی را آغاز کند. ابتدا من با دیده شک به ماجرا مینگریستم و بیشتر منتظر بودم که او پی ببرد اشتباه میکند و از این راه باز گردد. اما پس از گذشت دو ماه تغییرات بسیاری در او دیدم. سمیه دیگر معدهدرد نداشت. رنگ صورتش خوب شده بود و وضعیت روحی مناسبی پیدا کرد؛ ضمن آنکه برای من از چیزهایی در اتصالات میدید، حرف میزد و من بسیار متعجب بودم.
خواستم که خودم هم این را تجربه کنم. کلاسها که شروع هر دو شرکت کردیم. من که خوبشدن او را دیده بودم، شکی نداشتم، اما همواره به مسترم «آزاده الهی» میگفتم که نمیدانم چرا من اتصال نمیگیرم. او میگفت، مشکل تو قفل ذهنی است. ادامه بده، خوب میشوی.
دوستم برای من اعلام میکرد و در هفته اول، در یکی از اعلامهای موضعی او من گرما و سردرد خفیفی را احساس کردم. هفته دوم وقتی در کلاس شرکت کردیم و من متصل شدم، معنای اتصال کامل را دریافتم. ابتدا حس خلسه و سرگیجه مطبوعی داشتم، سپس تپش قلب شدید پیدا کردم. با آنکه بهشدت ترسیده بودم، چون گفته بودند، چشمانتان را باز نکنید تا شبکه شعور کیهانی اسکن خود را تمام کند، چشمانم را باز نمیکردم. رنگهای مختلفی میدیدم و من که مشکل سندرم تونل کارپال و آرتروز مفصل مچ دست داشتم و دستانم را آتلبندی کرده بودم، در ناحیه دستها گرمایی را حس کردم که در حال حرکت بود و دستانم را به زمین دوخته بود.
بالاخره از شدت ترس چشمانم را باز کردم و دنیا دور سرم میچرخید. با خوشحالی به مسترم گفتم، بالاخره توانستم اتصال بگیرم. همان لحظه دستانم که سه روز بود کاملاً بیحس بود، کاملاً سبک شد. بهشدت هیجانزده بودم، مرتب میگفتم، دستانم دیگر درد نمیکند و جان گرفته است. همه بارضایت و لبخند مرا مینگریستند و مسترم از اینکه دوباره شاهدی برای قدرت شبکه شعور کیهانی یافته بود، احساس غرور میکرد.
به مدت ۴۸ ساعت هر کاری دوست داشتم با دستانم میکردم؛ بدون آنکه دردی احساس کنم. روزی دو بار هم در حلقه میرفتم و برای دوستانم هم اعلام کرده بودم که بروند؛ اما بعد از ۴۸ ساعت دردها برگشت؛ حتی بیشتر؛ منتهی ما را قانع کرده بودند که بیماری میآید و میرود و اساساً جایی برای شک در این حلقه باقی نمیماند با این توجیهها.
دردهای من کم و زیاد میشد. کار تبلیغ برای حلقه را آغاز کرده بودم که با «محمد پیروزرام»، مستندساز، از طریق شبکههای اجتماعی آشنا شدم. وی زیر یکی از پستهای من درباره فرادرمانی کامنتی گذاشته بود و به طاهری توهین کرده بود. بحث من با ایشان بالا گرفت و ناگهان یکی از حرفهای او مرا به فکر واداشت: او گفت: اینها همه اتفاقات بدی که برای شما پیش بیاید، به نام برونریزی توجیه میکنند.
من به عنوان دانشجویی که در رشتههای مرتبط با علوم اجتماعی درس میخوانم، به خودم گفتم این حرف ارزش تحقیق دارد. از او خواستم تماسمان را تلفنی ادامه دهیم. آن شب ما سه ساعت صحبت کردیم و او ماجرای «هادی ج» که از دوستانش بود، برایم تعریف کرد و خیلی ماجراهای دیگر. گفتم: میآیی روی این موضوع تحقیق کنیم؟ او با کمال میل موافقت کرد.
یک ماه تمام من به عنوان کسی که مدافع عرفان حلقه است و در پی اثبات حقانیت اوست، با پیروزرام پیش کارشناسان مختلف رفتیم و بحث کردیم.
دو مورد برای من سؤال ایجاد کرده بود؛ یکی ماجرای مهدی صفایی، همسر لیلا کارچانی که دوستم بود و دیگری کتابهای طاهری از این حیث که چرا این کتابها بدون منبع هستند؟ بعد متوجه شدم آنها مدعی هستند که هرچه در این کتابها هست، به آقای طاهری الهام شده! اما با یافتن ریشههای این گفتهها در جاهای دیگر و یافتن آسیبدیدگان بیشتر مطمئن شدم، جریان خطرناکی در کشور در حال فعالیت است؛ به همین دلیل تحقیق خود را ادامه دادم و به آگاه کردن دیگران در این راه بسیار مصر هستم.

