وریا امیری، از مروجان آتئیسم در فضای فارسیزبان در شبکههای اجتماعی و مؤسس شبکه اجتماعی «دو آتئیست»، در یکی از ویدیوهای اخیر خود در یوتیوب، در مناظره با مهدی نصیری، درباره علت تلاشهای مستمر خود برای ترویج آتئیسم، موضعی دوپهلو و متناقض اتخاذ کرده است. او از یک سو مدعی است که چون حقیقت فینفسه مطلوب است، خود را ناگزیر از مواجهه و مبارزه با مذهب میداند؛ و از سوی دیگر تصریح میکند که چون مبانی جمهوری اسلامی بر اسلام استوار است، برای آسیب زدن به ساختار این حکومت، چارهای جز تضعیف و تخریب مبانی اعتقادی آن ندارد.
به بیان آقای امیری:
«من در باب حقیقت، آدم ایدئالیستی هستم و باور دارم که حقیقت رهاییبخش است… فکر میکنم مماشات با حقیقت در طول تاریخ کار دستمان داده و برای همین دوست ندارم مماشات کنم… من برای جنگیدن با این حکومت سفاک، چارهای ندارم جز اینکه بنیاد باورش را بزنم.»
دوگانگی موجود در موضع آقای امیری، در همین نقلقول کوتاه نیز آشکار میشود. او از یک سو بر رهاییبخش بودن حقیقت تأکید میکند و از سوی دیگر، اذعان دارد که انگیزه بخشی از فعالیت او، مبارزه با یک ساختار سیاسی و تضعیف مبانی فکری آن است. به عبارت دیگر، حقیقت در سخنان او همزمان هم بهعنوان غایتی مستقل و مطلوب فینفسه معرفی میشود و هم بهعنوان ابزاری برای دستیابی به هدفی سیاسی مورد استفاده قرار میگیرد.
آقای امیری از یک طرف تمایلی ندارد که فعالیت خود را صرفاً سیاسی معرفی کند و ترجیح میدهد خود را در جایگاه فردی اهل علم، فلسفه و اندیشه معرفی کند؛ اما از سوی دیگر، به نظر میرسد برای فعالیتهای خود کارکردی سیاسی و اجتماعی نیز قائل است. در نتیجه، تلاش میکند این فعالیت را از دو منظر معنادار نشان دهد: نخست از حیث ارزش علمی و فلسفی، و دوم از حیث تأثیرگذاری سیاسی و اجتماعی.
مسئله اصلی آنجاست که میان این دو ساحت، تفاوتی اساسی وجود دارد که در سخنان او کمرنگ میشود: اگر حقیقت بهعنوان امری مطلوب فینفسه دنبال شود، ارزش آن مستقل از پیامدها و کارکردهای سیاسی آن خواهد بود؛ اما اگر پذیرش یک گزاره فلسفی یا جهانبینی خاص، با هدف دستیابی به نتیجهای سیاسی پیوند بخورد، دیگر نمیتوان بهسادگی آن را صرفاً جستوجوی حقیقت فارغ از غایتهای بیرونی دانست.
بر این اساس، پرسشی که از موضع آقای امیری برمیخیزد این است که چگونه میتوان حقیقت را همزمان غایتی مستقل و ابزاری برای تحقق یک هدف سیاسی دانست؟ آیا قرار دادن یک باور فلسفی در خدمت یک هدف سیاسی، با ادعای جستوجوی حقیقت بهعنوان ارزش نهایی سازگار است؟ و آیا هنگامی که یک گزاره فلسفی، علاوه بر ارزش معرفتی، بهعنوان ابزاری برای تغییر وضعیت سیاسی معرفی میشود، همچنان میتوان آن را صرفاً حاصل یک حقیقتجویی ایدئالیستی دانست؟
به نظر میرسد پاسخ به این پرسشها نیازمند تفکیک میان «حقیقت بهعنوان ارزش معرفتی» و «کاربرد سیاسی یک باور» است؛ دو حوزهای که در اظهارات آقای امیری گاه در کنار یکدیگر قرار گرفته و مرز میان آنها مبهم میشود.

