آگاهی تمام آن چیزی است که ما داریم و با آن هستیم و زندگی میکنیم. اگر آگاهی حذف شود، هیچ چیزی از «جهانِ تجربهشده» برای ما باقی نمیماند. بنابراین مطالعه آگاهی از بنیادیترین مسائل علم و فلسفه است؛ اما مسئله دقیقاً از جایی آغاز میشود که بخواهیم ماهیت آگاهی را صرفاً از ماده خاکستری، نورونها و فرایندهای عصبی استخراج کنیم. توصیف فعالیت نورونها ممکن است به ما بگوید در مغز چه رخ میدهد، اما هنوز توضیح نمیدهد که چرا اصلاً چیزی وجود دارد که آن فعالیتها را «تجربه» میکند. در این یادداشت قصد داریم با استفاده از نظریه اطلاعات یکپارجه که بهخوبی توسط جولیو تونونی تبیین شده است، به نقد دیدگاههای تقلیلگرایانهی نئوآتئیستها درباره آگاهی بپردازیم و آن را به چالش بکشیم. تونونی در نظریه اطلاعات یکپارچه (IIT) پیشنهاد میکند که برای حل مسئله آگاهی باید مسیر پژوهش را تا حدی کاملاً برعکس کرد: به جای آنکه ابتدا مانند تقلیلگرایان از ماده، نورون و سازوکار عصبی شروع کنیم و سپس امیدوار باشیم که آگاهی از آنها بیرون بیاید، باید مطالعه را از خودِ آگاهی آغاز کنیم و بپرسیم تجربه، از منظر اولشخص، چه ویژگیهای ضروریای دارد. سپس باید ببینیم چه چیزی در جهان بیرونی میتواند این ویژگیهای بنیادین را توضیح دهد. این همان چیزی است که IIT آن را رویکرد «آگاهیاول» مینامد. نقطه آغاز این رویکرد، بدیهیات یا آکسیومهای آگاهی است. نخستین آکسیوم این است که آگاهی وجود دارد. این نکته به معنای دکارتی آن است: تجربه نمیتواند در همان معنایی که اشیای بیرونی را مورد تردید قرار میدهیم، مورد تردید قرار گیرد؛ زیرا خودِ تردید نیز نوعی تجربه است. به تعبیر تونونی، «من تجربه میکنم، پس هستم». آگاهی از بیرون به ما داده نشده است؛ آگاهی پیش از هر توصیف علمی، برای خودِ موجود آگاه حاضر است. این همان چیزی است که تونونی در صورتبندیهای خود «وجود ذاتی» مینامد.
آکسیوم بعدی این است که هر تجربه ساختار دارد. هیچ تجربهای تودهای بیشکل نیست. در تجربه دیداری، برای مثال، رنگ، شکل، موقعیت، اشیا و روابط میان آنها در ساختاری معین با یکدیگر ترکیب شدهاند. ما صرفاً «رنگ» و «شکل» را در کنار یکدیگر نداریم؛ بلکه تجربهای ساختاریافته از یک شیء دارای رنگ و شکل داریم. تونونی این ویژگی را در IIT با اصل ترکیبمندی یا composition صورتبندی میکند. بنابراین آگاهی نه یک نقطه بیساختار، بلکه یک کل دارای سازمان درونی است.
ویژگی سوم، اطلاعات یا تعینیافتگی تجربه است. هر تجربه خاص، دقیقاً همان تجربهای است که هست، زیرا از مجموعه عظیمی از تجربههای ممکن متمایز است. تجربه تاریکی، درد، دیدن یک رنگ، شنیدن یک صدا یا دیدن یک چهره، هرکدام یک تجربه خاصاند و با میلیونها تجربهای که میتوانستند به جای آنها رخ دهند تفاوت دارند. تونونی این ویژگی را «اطلاعات از منظر درونی» مینامد: یک تجربه صرفاً اطلاعاتی درباره جهان بیرونی نیست، بلکه از درون، یک حالت کاملاً معین است که میان مجموعهای عظیم از حالات ممکن تمایز ایجاد میکند. از همین رو، اطلاعات در IIT به معنای معمول «دادهای که یک مشاهدهگر بیرونی دریافت میکند» نیست؛ بلکه به تفاوتهایی مربوط است که یک سیستم از منظر ذاتی خودش ایجاد میکند.
آکسیوم چهارم، یکپارچگی است. هر تجربه، با وجود برخورداری از اجزای مختلف، در نهایت یک تجربه واحد است. من نمیتوانم تجربه دیدن یک لباس را به دو تجربه کاملاً مستقل از «رنگ» و «شکل» تقسیم کنم و بگویم این دو تجربه به صورت مستقل وجود دارند و بعد صرفاً به یکدیگر اضافه شدهاند. تجربه کل، چیزی بیش از مجموعه تجربههای مستقل اجزای آن است. به تعبیر تونونی، تجربه را نمیتوان به مجموعهای از بخشهای مستقل و غیرمرتبط فروکاست. دیدن یک شیء قرمز، صرفاً جمع «تجربه قرمز» و «تجربه شکل» نیست؛ خودِ ترکیب آنها بخشی از آن چیزی است که تجربه را به تجربهای معین تبدیل میکند. این اصل، دقیقاً همان چیزی است که مفهوم اطلاعات یکپارچه را در IIT ضروری میکند.
سرانجام، آکسیوم انحصار یا exclusion میگوید هر تجربه در یک لحظه معین، تجربهای یکتا و دارای حدود مشخص است. در یک لحظه، یک تجربه مشخص وجود دارد، نه ابرموقعیتی از چندین تجربه مستقل که همگی همزمان و به یک معنا تحقق یافته باشند. تجربه همچنین در مقیاس زمانی و مکانی معینی جریان دارد؛ نه در هر مقیاس دلخواه. بنابراین آگاهی هم «این تجربه» است و هم «همین تجربه»، نه مجموعهای نامحدود از تجربههای همزمان. تونونی میکوشد این ویژگی را با اصل انتخاب یک ساختار علتـمعلولیِ بیشینه و غیرقابلتقلیل صورتبندی کند.
با فهم دقیق این پنج ویژگی بدیهی تجربه اول شخص آگاهی، مسئلهای بسیار جدی برای تقلیلگرایی نئوآتئیستها پدیدار میشود. اگر این ویژگیهای تجربه را واقعاً جدی بگیریم، دیگر نمیتوان با نشان دادن مجموعهای از نورونها، سیناپسها، جریانهای الکتریکی یا فعلوانفعالات شیمیایی گفت: «این همان آگاهی است.» چنین توصیفی ممکن است شرایط عصبی آگاهی را توضیح دهد، ممکن است همبستههای عصبی آن را مشخص کند و حتی بتواند پیشبینی کند که چه زمانی فرد بیدار یا بیهوش است؛ اما هنوز باید توضیح دهد که چرا ساختار فیزیکی مورد نظر از درون یک تجربه است. تونونی دقیقاً به همین دلیل میان همبستههای عصبی آگاهی و نظریهای درباره خودِ آگاهی تمایز میگذارد. اینجاست که ادعای مشهور تقلیلگرایانی چون داوکینز، یعنی اینکه انسان در نهایت چیزی جز ماده، نورونها، ژنها یا سازوکارهای زیستی نیست، با دشواری جدی مواجه میشود. مسئله در خودِ عبارت «چیزی جز» نهفته است. تونونی در مصاحبهای درباره این دیدگاه که انسان «چیزی جز یک مشت نورون» نیست، دقیقاً بر مشکل همین «چیزی جز» تأکید میکند: صرف اینکه چیزی از اجزایی ساخته شده باشد، برای توضیح تجربه کافی نیست؛ حتی پیچیدگی زیاد نیز به خودی خود آگاهی تولید نمیکند. ساختارهای بسیار پیچیدهای ممکن است وجود داشته باشند که فاقد یکپارچگی اطلاعاتی لازم برای تجربه باشند.
بنابراین مشکل تقلیلگرایی صرفاً این نیست که هنوز اطلاعات کافی درباره مغز نداریم؛ مشکل عمیقتر است. تقلیلگرایی از ابتدا ممکن است چیزی را که باید توضیح دهد، در چارچوب توضیح خود حذف کرده باشد. اگر «تجربه» فقط بهعنوان یک خروجی جانبی فرایندهای عصبی تلقی شود، باید توضیح داد این خروجی جانبی چگونه از توصیف سومشخص فرایندهای فیزیکی پدیدار میشود. اما اگر خودِ آگاهی نقطه آغاز تحلیل باشد، مسئله صورت دیگری پیدا میکند: تجربه واقعیتی است که مستقیماً از منظر اولشخص داده شده و نظریه باید نشان دهد چه نوع ساختار فیزیکیای میتواند دقیقاً همان ویژگیهای وجود، ساختار، اطلاعات، یکپارچگی و انحصار را داشته باشد.
از این منظر، نظریه اطلاعات یکپارچه تونونی صرفاً نظریهای درباره «مقدار فعالیت مغز» نیست؛ بلکه تلاش میکند پلی میان پدیدارشناسی اولشخص و توصیف فیزیکی برقرار کند. نظریه از ویژگیهای تجربه آغاز میکند و سپس میپرسد چه ویژگیهایی باید در یک سیستم فیزیکی وجود داشته باشد تا آن سیستم بتواند تجربه داشته باشد.
در نتیجه، نظریه اطلاعات یکپارچه ضربه مهمی به اعتماد بیش از حد به زبان تقلیلگرایانه وارد میکند. اگر کسی صرفاً بگوید «آگاهی همان فعالیت نورونی است»، هنوز چیزی را اثبات نکرده است؛ او باید نشان دهد چگونه ویژگیهای اولشخص تجربه ــ اینکه تجربه وجود دارد، ساختار دارد، خاص و متمایز است، یکپارچه است و تجربهای معین و انحصاری است ــ در توصیف فیزیکی او واقعاً حضور دارند. و اگر این ویژگیها در توضیح حذف شوند، آنگاه توضیح او دقیقاً همان چیزی را که میبایست توضیح دهد، کنار گذاشته است.
به همین دلیل، مشکل برخی روایتهای افراطی از خداناباوری علمی یا فیزیکالیسم صرفاً این نیست که «دین را دوست ندارند» یا «به متافیزیک علاقه ندارند». مسئله این است که گاهی با اعتماد به نفس فلسفیای سخن میگویند که خودِ علم تجربی مجوز آن را نداده است. علم مغز میتواند نشان دهد چه فرایندهایی با آگاهی ارتباط دارند؛ اما از این واقعیت بهتنهایی نمیتوان نتیجه گرفت که آگاهی چیزی جز آن فرایندها نیست. حتی یکی از برجستهترین نظریههای علمی معاصر درباره آگاهی، یعنی IIT، مسیر را از خودِ تجربه آغاز میکند و سپس به سوی فیزیک حرکت میکند، نه برعکس. آیا نظریهای که واقعیت اولشخص آگاهی را از نقطه آغاز خود حذف میکند، اساساً میتواند ماهیت آگاهی را توضیح دهد؟ اگر آگاهی همان چیزی باشد که هر استدلال، هر شک، هر مشاهده و حتی هر انکار در درون آن رخ میدهد، آنگاه نادیده گرفتن آن نه نشانه رادیکالیسم علمی، بلکه یک خطای روششناختی است. آگاهی باید از خودِ آگاهی آغاز شود؛ و تنها پس از آن میتوان پرسید چه چیزی در جهان فیزیکی میتواند این واقعیت بنیادین را تحقق بخشد. این دقیقاً همان چرخشی است که نظریه اطلاعات یکپارچه پیشنهاد میکند: به جای اینکه آگاهی را از ماده استخراج کنیم، ابتدا ماهیت تجربه را بفهمیم و سپس مادهای را جستوجو کنیم که بتواند واقعاً چنین تجربهای داشته باشد.
نگارنده: جعفری (پژوهشگر نقد الحاد)

