کشفیات علوم طبیعی، بهویژه نظریه تکامل داروینی، اگر بنا شود ادعایی فراتر از ساحت علم داشته باشد، ناگزیر با محدودیتهایی جدی مواجه خواهد شد. انسان را نمیتوان تنها در سطح زیستی و در مقام موجودی برآمده از فرایندهای تکاملی فهم کرد؛ زیرا انسان ساحات وجودی دیگری نیز دارد که در تبیین او نقشی بنیادی دارند: عقل، آگاهی، فهم وجود، وجدان اخلاقی، توانایی درک غایت و معنا و تجربه اولشخص، از جمله اموری هستند که بهآسانی در چارچوبی صرفاً فیزیکی و ژنمحور قابل فروکاستن نیستند. غفلت از این ساحتها و تقلیل انسان به وجه داروینی او، نه فقط تصویری ناقص از انسان به دست میدهد، بلکه پیامدهایی جدی برای فهم اخلاق نیز به دنبال خواهد داشت.
یکی از مهمترین نتایج این تقلیلگرایی، گرایش به اخلاقی است که معیار ارزش اخلاقی را در نتایج و پیامدهای قابل محاسبه اعمال جستوجو میکند و در نهایت به فایدهباوری میانجامد. در اینجا قصد ما نقد همین پیامد است: اگر انسان را صرفاً در چارچوب زیستی و تکاملی او بفهمیم و ساحتهای عقلانی، آگاهانه، معنوی و اخلاقی وجود او را نادیده بگیریم، چه نوع اخلاقی پدید میآید و این اخلاق چه پیامدهایی برای خود انسان و نسبت او با دیگران خواهد داشت؟ متن حاضر میکوشد نشان دهد که اخلاق فایدهباورانه، با وجود ادعای تأمین بیشترین خیر برای بیشترین انسانها، میتواند پیامدهایی بهبار آورد که با غایت نخستین آن، یعنی حفظ خیر و کاهش رنج انسانها، در تعارض قرار گیرد. این یادداشت در ادامه مباحثِ یادداشتی است که با عنوان ” از داروینیسم تا فایده گرایی؛ پیامدهای اخلاقی یک انسان شناسی” در سایت سراب حقیقت منتشر شده است.
پیامد اول:
برداشت حداقلی از فضایل اخلاقی در این رویکرد، آسودگی ناروا و کرختی آسیبزایی در انسان ایجاد میکند. به این ترتیب که انسان با خود چنین میاندیشد که اگر تعدی آشکاری به حقوق دیگری نکردهام و رنج و سختی بخصوصی را در جریان زندگی دیگران سبب نشدهام، پس انسان خوبی هستم که وظیفه اخلاقی خود را به تمامه به جای آورده و همین اندازه مرا کفایت میکند. در چنین وضعی، فرد نیازی نمیبیند که تا آخر عمر، هرگز فروشدی به جهان درون خویش داشته باشد و رذائل پنهان خود را بکاود، رذائلی که چه بسا از دیده خودش پنهانند اما در مواقعی ناگهان بروز میکنند و در قالب تحقیر دیگران، بدگمانی و دشمنی نسبت به انسانها و مواردی از این دست، ظهور مییابند و دست کمی از تعدیهای آشکار ندارند و اصلا اگر مجال یابند، در قالب تعدیهای آشکار هم جلوهگر میشوند اما خود را با برچسبهایی چون دفاع از خود یا حقطلبی توجیه میکنند.
توضیح آنکه تشخیص فضیلت و رذیلت را معطوف به نتایج عینی کردن، با این آسیب سهمگین مواجه است که نه فضیلت هرگز تحققی راستین در انسان بیابد و نه رذیلت شخص هرگز در چشم خودش فهم گردد؛ یعنی انسان عمری را به سر میآورد اما هرگز فهمی از پستی و رذیلت های درون خویش نخواهد یافت و فارغ از اینکه انسانِ محصور در چنین جهلی، هرگز خود را نخواهد شناخت، در معرض آسیب دومی قرار میگیرد، آن هم اینکه رذائلی که برای خودش ناشناخته مانده، بارها و در قالب رفتارهای تعدیآمیز و رنجآور برای دیگران بروز خواهد کرد. برای مثال، فردی که مغرور و خودبزرگبین است، اگر به عیب خود پی نبرد، نادانسته در گفتار و اعمال خویش، به تحقیر دیگران خواهد پرداخت. علت این امر آن است که انسانها رزدیلتهای ناشناخته خود را به جهان بیرون فرافکنی میکنند و در جنگی خیالین، دیگران را متصف به آن صفت رذیله انگاشته و به نحوی با آنها برخورد میکنند که گویا این رذیلت، در وجود آن افراد است و نه خود ایشان. برگردیم به مثال فرد مغرور. انسان مغرور، به سرعت رفتارهای عادی و چه بسا از سر عزت نفس دیگران را، رفتارهایی مغرورانه میانگارد و در خیال اینکه این دیگرانِ مغرور در پی تحقیر اویند، در پاسخ به رفتار تحقیرآمیزی که به زعم خودشان دیگری در حقشان داشته، با نخوت و غرور به تحقیر دیگران میپردازند و هرگز متوجه آن نیستند که انسانها، آینهای برای خود ما هستند و ما در انسانهای دیگر، جز آنچه از آن برخورداریم را نمییابیم. مثال دیگری که برای روشن کردن این منظور خالی از فایده نیست، مثل انسان حریصی است که چون از حرص و مال دوستی خویش آگاه نیست، دیگران را حریص میگندارد و در معامله با دیگران، دائم نگران آن است که دچار ضرری نشود. چنین انسانی در برخورد با دیگران، دائم احساس ناامنی میکند و جهان و جامعه برایش دوزخی است که در آن همه چشم طمع به دارایی او را دوخته اند و او چارهای ندارد جز اینکه شب و روز در کار دفاع از حق خود باشد. در راه دفاع از حق خود و مانع شدن از تعدی دیگران به مال خویش، انسان حریص و طماع دست به تعدی به حقوق دیگران خواهد زد و با توجیه دفاع از خویش، حق دیگران را لگدمال کرده و رفتار خود را روا و حتی ضروری میشمرد چراکه در جامعهای که همه «گرگصفت» باشند، میبایست «زرنگ» بود مبادا حقمان پایمال شود. بدینسال، گرگصفتیِ ناشناخته در انسان، به جهان بیرون فرافکنی میشود و آدمی رفتار رذیلانه و گرگصفتانهاش را ضرورتی برای بقا در این جهان خیالین و برساخته ذهن خود میانگارد.
خلاصه آنکه نگاه حداقلی و نتیجهمحور به اخلاق، نه تنها از انسان، چیزیشدن را طلب نمیکند و همواره او را در وضعی خاکستری و تیره و تار نگاه میدارد، بلکه در سایه چنین اخلاقی، او را پست و ظالم باقی نگاه میدارد و همان نتیجهای که بنا بود از فایدهباوری حاصل آید نیز حاصل نخواهد شد و تعدی به دیگران و سبب رنج انسانهای دیگر شدن نیز از بین نخواهد رفت.
پیامد دوم:
چنانکه شرح آن گذشت، نخستین ایرادی که از اخلاق فایدهباور لازم میآید، این است که با معطوف ساختن معیار سنجش نیک و بد به نتایج افعال، انسان نسبت به شناخت رذائل خویش و پیمودن راه کمال نفس خود تشویق نمیشود و نتیجتا ظلم و تعدی انسانها نسبت به یکدیگر پابرجا میماند، چراکه علت تعدی که رذیلت موجود در نفس انسان است باقی است. ایراد دومی که از اخلاق فایدهباورانه برمیخیزد، تضعیف احساس همدلی و حساسیت نسبت به رنج حقیقی انسانهاست که در ادامه به توضیح آن خواهیم پرداخت.
اگر خیر همگانی یا رنج نکشیدن تعداد بیشتری از انسانها مبنایی برای فعل اخلاقی در نظر گرفته شود، انسان نسبت به رنج انضمامی افراد خاص، احساس مسئولیتی نخواهد کرد، چراکه خود را در مسیری به زعم خود برتر میبیند، مسیری که ضامن سعادت انسانهای بیشتری خواهد بود. به بیان دیگر، در این نگاه، انسانها به اعدادی تبدیل میشوند که در رفتارمان نسبت به آنها باید ببینیم چه فعلی خوشبختی تعداد بیشتری از آنها را تضمین میکند. برای مثال، اگر در ماه گذشته مبلغی را بعنوان صدقه به خیریه دادهباشم، دیگر با دیدن رنج فرد آشنا و آبرومندی که از نیازی ضروری رنج میبرد، دچار رنجشی احساس نخواهم کرد، زیرا با این فکر و محاسبه که وجه صدقه را به جایی سپردهام که تعداد بیشتری از افراد از آن بهرهمند خواهند شد، به راحتی میتوانم از رنج انسانی که میبینم چشم بپوشم.
رفته رفته، تبدیل فعل فضیلتمندانه به فعلی محاسبهپذیر و عمل طبق این قاعده اخلاقی که «در نظر بگیر چه فعلی تعداد بیشتری را سعادتمند میکند»، با بیگانهساختن انسان نسبت به رنج افراد حقیقی، منجر به مرگ فضائلی حقیقی همچون مروت، همدلی و رحم در وجود او خواهد شد. حاصل آنکه تعریف نتیجهگرایانه از فضیلت، به مرگ روح فضیلت خواهد انجامید و انسان را با کالبدی بیجان از آنچه فضیلت میخواند باقی خواهد گذاشت.
پیامد سوم:
گفته شد که نتیجهگرایی نهفته در پس اخلاق فایدهگرا، رذائل را در پس پرده جهل باقی مینهد و فضائل را از روح و حقیقت تهی میسازد. نتیجه سهمگینی از این دو پیامد لازم میآید که در ادامه به شرح آن خواهیم پرداخت.
آنگاه که فضیلتهای عینی در وجود انسان تضعیف گردد، یعنی انسان از احساس رحم و همدلی تهی شود، و از طرف دیگر، شناختی از رزیلتهای خویش نداشته باشد، چه تضمینی هست که در تشخیص خیر و سعادت حداکثری راه خطا را طی نکند؟ به نظر میرسد فایدهگرایان معیار تشخیص فعل فضیلتمندانه را سادهانگارانه به عقل بیطرف بشر سپردهاند. بشریتی که از احساسات اخلاقی تهی شده و نسبت به معایب درون خویش کور است، چطور از صلاحیت تشخیص خیر جمعی برخوردار خواهد بود؟ چه بسا او در تشخیص خیر عمومی به کژبینی دچار شود و آنچه را خود نیک میانگارد، برابر با خیر جمعی تلقی نموده و آن را دستمایه ارتکاب اعمال شرورانه در قبال عده زیادی افراد قرار دهد و بدین ترتیب، در جستجوی سعادت حداکثری، بدبختی و تباهی عده زیادی را رقم زده و بدین ترتیب، مبداء و بنیاد اخلاق فایدهگرا، به نتیجهای ناقض و نافی خویش بیانجامد. تاریخ اروپای قرن بیستم گواه روشنی بر این ادعاست. جنبشهای اجتماعیای که با هدف بهبود وضع بشر آغاز شدهاند اما در نهایت به جنگ و تباهی و رنج میلیونها انسان انجامیدهاند. فایدهباوری با خوشبینی ناروایی که نسبت به بشر دارد، در این خیال خام که خیر عمومی امری قابل محاسبه و مشخص است، این پدیده دائما تکرار شونده را نادیده میانگارد که انسان فاقد تربیت و صلاحیت معنوی که برترین و خیرترین ایدهها نظیر آزادی و برابری را در دل میستاید، در عمل و حتی تحت لوای منصفانهترین و محکمترین نظامهای حقوقی و سیاسی نیز، خرابیهای بسیار به بار خواهد آورد و اعمال و تصمیماتش به رنج و تباهی عظیمی برای انسانها خواهد انجامید.
پیامد چهارم:
پیامد ناگزیر دیگری که از فایده باوری حاصل میآید، توجیه قدرتپرستی و دنیاطلبی است. توضیح آنکه اگر قائل باشیم معیار اخلاقی بودن افعال ما، به بار آوردن بیشترین تاثیر برای بیشترین افراد است، دلالت ناگزیر این باور، آن خواهد بود که سیاستمداران، مدیران عالی رتبه و بطور کلی افراد صاحب شهرت و مال و قدرت بیشتر، به سبب اینکه افعالشان در زندگی افراد بیشتری موثر است، بالقوه در موضع اخلاقی عالیتری قرار دارند. بدین ترتیب، انسانها به نحوی ناآگاهانه چنین خیال میکنند که برای ایفای نقش اخلاقی بزرگ و برای محقق ساختن فضیلتهای بزرگ، لازم است از قدرتهای بزرگ برخوردار بود و به همین ترتیب، قدرتپرستی، شهرتطلبی و آز و دنیاپرستی، در هاله مقدسی از نیات اخلاقی پیچیده خواهد شد.
در چنین جهانی، انسانها همه در تعیین اهداف بلند و بشردوستانه خویش، در پی جایگاهی برای تاثیر حداکثری و کمک به دیگرانند، اما کسی از خود نمیپرسد این میزان از تلاش و آرمانهای بلند و بشردوستانه، چرا چندان کمککننده نبوده است؟ و اندکند عدهای که پاسخ این پرسش را میدانند: آنکه به دنبال درست کردن وضع جهان است، بی از آنکه خود را اصلاح کند، تاثیر مثبتی بر جهان و انسانها نخواهد داشت، سهل است، خود سبب تباهی جهان خواهد بود. به این ترتیب، محاسبهپذیر دانستن فضیلت ذیل سعادت حداکثری، دلالتی جز این نخواهد داشت که بگوییم ناپلئون به دلیل تلاشی که برای آزاد کردن سایر اروپاییان از سلطه حکومتهای استبدادی داشته و به دلیل اینکه در پی تحمیل آرمانهای همچون برابری و برادری و آزادی بوده و در این راه جان خود را گذاشته، اخلاقا برتر از انسان والایی چون حضرت علی ابن ابی طالب (علیه السلام) بوده که قدرت را از آب بینی بز حقیرتر و کم اهمیتتر میپنداشت. فایده باوری، کلاه گشادی است که قدرتطلبان همواره رذیلانهترین کوششهای خود را با کمک آن پوشانیده اند و به بیان قرآن کریم:
«اذا قال لهم لا تفسدوا فی الارض قالوا انما نحن مصلحون؛ الا إنهم هم المفسدون ولکن لایشعرون»
قدرتطلبانِ به زعم خود اصلاحگر، فاسدکنندگان جهان و انسانهایند اما از این حال بیخبرند و «هم السفهاء ولکن لایعلمون»، خود جاهلترین افرادند چراکه از شناخت انگیزههای حقیقی خود غافل مانده و نسبت به جهل خویش جاهل باقی ماندهاند.
بدین ترتیب، فایده باوری به کرختی و بیباوری انسان نسبت به ظرفیت معنوی خویش، ناشناخته ماندن رذائل، کمرنگ شدن و از میان رفتن فضایل حقیقی، قدرت طلبی و فساد گسترده به نام تاثیر حداکثری و تحقق خیر حدکثری و نهایتا نفی هدف و بنیاد آغازین اخلاق فایدهباور میانجامد و انسانشناسی تکاملی بهمثابه نگاهی که مبنای اخلاقی دیگری جز این رویکرد نمییابد، خود را در معرض تمام این نتایج ناگوار خواهد یافت.
نگارنده: جعفری (پژوهشگر نقد الحاد)

