درگذشت بهرام بیضایی در غربت، پیش از آنکه یک رویداد فرهنگی باشد، یک «آینه عبرت» برای بازخوانی نسبتِ «نخبه» با «تشکیلات» است. برای کسانی که سطحی مینگرند، او صرفاً هنرمندی خارجنشین بود، اما برای اهلِ تحلیل، بیضایی شاهدِ زنده یک شکستِ بزرگ است: شکستِ هر تشکیلاتِ بستهای که میخواهد هویتِ ملی را در خدمتِ جزمگراییِ فرقهای به اسارت بگیرد.
تراژدیِ بیضایی این نبود که در ایران نماند؛ تراژدی اصلی این بود که او تمام عمر تلاش کرد با پناه بردن به هزارتوی اساطیر، آیینها و تاریخ باستان ایران، از هویتِ تحمیلی و فرقهای خود فاصله بگیرد. او اگر ماندگار شد، نه به خاطر تعلقاتِ سازمانیاش، بلکه دقیقاً به خاطر آن سهمی از وجودش بود که توانست از «قفسِ فرقه» پرواز کند و به دامانِ «فرهنگِ مامِ میهن» پناه ببرد.
امروز که رسانههای فرقهای با غلظت تمام بر هویتِ مذهبی او تاکید میکنند، نه از روی عشق به هنرِ او، بلکه برای «مصادرهی سیاسیِ یک جنازه» است. آنها میخواهند با نامِ او، بر بنبستِ هویتیِ خود سرپوش بگذارند. آنها بیضایی را نه به عنوان یک «درامنویس»، بلکه به عنوان یک «سلاحِ مظلومنمایی» میخواهند.
اما واقعیتِ تلخ برای آن تشکیلات این است:
بیضایی ثابت کرد که برای «بزرگ شدن»، چارهای جز «عبور از فرقه» نیست. او در حقیقت یک «مهاجرِ دائمی» بود؛ کسی که از حصارهای فکریِ فرقه به سمتِ افقهای بازِ ایرانشناسی گریخت، اما تا انتها هزینهی آن پیوندِ اولیه را با سرگردانی و انزوا پرداخت کرد.
ما با دفاع از یک شخص روبرو نیستیم؛ ما با تحلیلِ سرنوشتِ نخبگی در چنبرهی فرقه روبرو هستیم. بیضایی شاهدِ صادق این مدعاست که:
«هر تشکیلاتِ ضدِملی، حتی برای درخشانترین اعضای خود نیز آغوشی جز غربت و هویتی جز ابزارِ سیاسی شدن ندارد.»
میراثِ بیضایی برای ما، نه آثارِ او، بلکه همین پرسشِ بزرگ است:
چقدر از استعدادهای این سرزمین باید در پیلههای بستهی فرقهای بپوسند تا بدانیم که هیچ راهی برای رستگاری، جز بازگشت به ریشههای اصیلِ ملی وجود ندارد؟

